close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق آتش

تبلیغات در سایت ما
سه شنبه 01 آبان 1397

سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر

تبلیغات
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 710
  • کل نظرات : 3
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 7
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 167
  • بازدید دیروز : 111
  • ورودی امروز گوگل : 5
  • ورودی گوگل دیروز : 11
  • آي پي امروز : 32
  • آي پي ديروز : 44
  • بازدید هفته : 278
  • بازدید ماه : 6,288
  • بازدید سال : 60,645
  • بازدید کلی : 503,946
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 54.224.56.126
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز : سه شنبه 01 آبان 1397
  • خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    رمان عشق آتش

    -اي داد بيداد ......ديدي چي شد انقدر رو اعصابم راه رفتي ...كه يادم رفت به بتولي بگم برام ابگوشت درست كنه ....

    از جام بلند شدم ...

    -پاشو راه بيفت...

    شل و ول راه افتاد....از پشت با سر تفنگ هلش دادم كه را بره ..

    -اشپزخونه كدوم طرفه؟

    ..به طرف اشپزخونه راه افناد...

    -رو همين صندلي بشين ....

    در حالي كه مراقب بودم دست از پا خطا نكنه در كابينتاو رو يكي يكي باز مي كردم ...بلاخره يه زود پذ استيل دو قلو گير اوردم ...
    - بخدا ظرفاتونم ادمو هوايي مي كنه ...

    در فريزر رو باز كردم و يه بسته گوشت برداشتم ......هي چشمم بهش بود ... تا رو مو بر مي گردوندم يه تكوني به خودش مي داد ....

    - نه اينطوري نميشه ....تو انگار هر جا ميشيني ميخ داره ....

    سريع تو كشوي كابينتا رو كشتم ..يه بسته طناب پيدا كردم ...... به طرفش رفتم

    -پاشو ..

    از روي صندلي بلند شد

    -پاهاتو باز كن ..

    با بي خالي پاهاشو از هم باز كرد..

    -فينگل بابا زاويه رو بيشتر كن ..... باز بيشتر بازكرد........

    صندلي رو كشيدم بين پاهاش ..

    - حالا نزول اجلال كن و بتمرك ....

    نشست ....

    -دستاتو بذار پشت صندلي ..

    دستاشو گذاشت ..سريع دست به كار شدم ......و دستاشو محكم بستم ...هر كدوم از پاهاشو هم بستم به يكي از پايه هاي صندلي ...

    -خوب فكر كنم ديگه جات محشر شد ....

    حالا با خيال راحتري تفنگو گذاشتم رو كابينت و مشغول درست كردن ابگوشت شدم .... همونطور كه مشغول بودم...

    مهرداد- تو كه دست و پامو بستي ....چطور مي خواي برات پول جور كنم .....تازه اگه پدرم بياد مي خواي چيكار كني ....

    مهرداد- خودتم مي فهمي داري چيكار مي كني ....فردا خدمتكارمم مياد اونو چي؟... اونو چطور مي خواي دك كني ...

    سرمو با كلافگي تكون دادمو چشمامو به سقف خيره كردم ...بادي انداختم تو دهنمو و يه ضرب بيرونش دادم ........به طرفش برگشتم...

    -تو چرا انقدر حرف مي زني ...

    چيزي نگفت هواي داخل خونه گرم بود و منم حسابي گرمم شده بود ...بهش يه نگاه كردم ..بهم خيره بود... كاپشنمو در اوردم ....كارمو كه كردم در زود پذو بستم و شعله زيرشو تنظيم كرد ..بعد خودم پريدم رو كابينت .. در حالي كه پاهامو تكون مي دادم بهش خيره شدم ...

    مهرداد- چه مرد هنرمندي ..اولين باره كه مي بينم يه مرد انقدر با سليقه غذا درست مي كنه ....

    -ببين داري ديگه حوصلمو سر مي بريا ....نذار فكتو بيارم پايين ......كه بالا بردنش كار حضرت فيله ....

    مهرداد- تو صداتم مشكل داره ....خندهات مثل دختراست ....

    يه لحظه از ترس بهش خيره شدم .....ولي خودمو نباختم ...داشت مي رفت رو مخم..از روي كابينت پريدم پايين .... دستمالي كه باهاش رو كابينتا رو تميز مي كردنو برداشتم و رفتم بالاي سرش..داشت بهم پوزخند مي زد ...

    -هوا به نظرت سرد نشده ..

    سرشو تكون داد..

    -چرا سرده.... يه ها كن ...

    فقط نگاه كرد... با عصبانيت چونه اشو گرفتم و سرشو به طرف خودم چرخوندم

    -مي گم ها كن اروم دهنشو باز كرد ..

    براي من همين قدر كافي بود.... دستمال انداختم تو دهنش و حسابي چپوندم تو دهنش ...اشكش داشت در ميومد .....و دست و پا مي زد يه لنگه از جورابشو از پاش كشيدم بيرونو حسابي از دو طرف كشيدمش تا كش بياد....... بعدم انداختم دور دهنش و از پشت گره اش زدم ...

    -حالا بلبل زبوني كن جيگر ببينم..د يالا .... ...بخند....... بخند ....

    رفتم و رو به روش وايستادم ...با سر تفنگ در حالي كه اروم رو سينه اش ضربه مي زدم حالا خوب گوش كن فينگيل .....وايميستيم تا بسته سفارشي بياد ...بعد ببينم بازم مي گي پول ندارم يا نه ....صورتش كم كم داشت قرمز مي شد .....اشك تو چشماش راه افتاده بود ..

    -بابا مرد به اين بزرگي..... گريه چرا..دلت براي پاپي جونت تنگ شده ....الهي بميرم برا اون دل دروازت.....

    در حالي كه مي خنديدم ....ازش دور شدم تو خيلي منو دست كم گرفتي .... سرشو كمي متمايل كرد به راست ...چشاش داشت كم كم بسته مي شد..حالاصورتش تقريبا زرد شده بود -براي من ادا در نيار ...محاله كه اون دستمالو از دهنت بردارم ... كمي ترسيدم ..هر دقيقه بي رمقتر مي شد ...اروم به طرفش رفتم ...دستمو گذاشتم رو شونه اش ...

    -هي خوبي ؟

    حركتي نكرد ..چشماش بسته شده بود .... به دستاش نگاه كردم ..دستمو گذاشتم رو دستش ....يخ شده بود و زرد رنگ..حسابيم باد كرده بود ...

    -هي يارو ....

    باز تكونش دادم ....

    -صدامو مي شنوي براي من مسخره بازي در نيار .... يا جده سادات تلف شد .....

    سريع دستاشو باز كردم ....دستاش از دو طرف اويزون شد .... گره جورابو باز كردم ...بابا اينا جورابشونم خوشب كننده داره ....جورابو پرت كردم يه طرف ..دست كردم تو دهنش و دستمالو در اوردم ... شونه هاشو از دو طرف گرفتم و تكونش دادم ..

    مهردادي...مهردادي .....

    حالا بيا و زنده اش كن..اي دل غافل ديدي دستي دستي شدم قاتل ....ديگه چي كمتر از اين رضا موشي دارم ...

    طناب پاهاشو باز كردم ...دستامو از زير بغلش رد كردم و از پشت دستامو بهم گره زدم و هيكلشو به طرف خودم انداختم ...

    واي خدا چقدر سنگينه ..مگه چي مي ريزي تو اين كاهدون كه انقدر سنگيني .. به زور و كشون كشون حركتش دادم به طرف يكي از مبلاي توي سالن .. .خواستم بندازمش رو مبل ولي خيلي سنگين بود ...خواستم بچرخم كه دوتايي باهم افتاديم رو مبل ...

    -اخ ننه پرس شدم ....

    اين چه مرگش شده كه ديگه تكون نمي خوره ...به زور هيكل نحيفمو از زيرش حركت دادم و امدم بيرون ... رو شكم افتاده بود رو مبل و صورتش تو كوسن فرو رفته بود.......پاو بازوشو گرفتم و چرخوندمش .... ....

    مهرداردي...جون اون بابات جواب بده ....

    دوتا محكم خوابوندم تو گوشش ...نه پوست كلفت تر ازاين حرفاست ....هي مي زدم تو صورتش و با دست بدنشو تكون مي دادم... به طرف اشپزخونه دويدم ....و يه ليوان اب از شير اب پر كردم امدم بالا سرش ...چندتا مشت اب كردم و ريختم رو صورتش ... بعد ليوانو گذاشتم رو لبش و سرشو اوردم بالا ....سعي كردم ابو به خوردش بدم.. اين چش شد ... يهو با صداي زنگ خونه از جا پريدم ..

    ......

    اين ديگه كيه..............

    به طرف در ورودي خيره شده بودم ....از جام بلند شدم دو قدمي به طرف در رفتم از استرس و اين كه مهرداد نفس نمي كشه ..چنگ زدم به كلامو كشيدمش ... موهامو كه به زور جمع كرده بودم زير كلاه همه ريخت بيرون ...

    - نكنه خدمتكارا برگشتن ..

    همچنان صداي زنگ خونه مي يومد..

    - ولش كن هر كي باشه ....ببينه جواب نمي ديم مي زاره مي ره ..... گمشو برو ديگه چقدر زنگ مي زني ......

    بعد از چند دقيقه ديگه صدايي نيومد... نفسمو راحت دادم بيرون .... سريع دويدم .بالاي سر مهرداد .....همونطور افتاده بود....

    - لعنتي.... ..لعنتي .بايد زنگ بزنم به جمشيد كه كارا خراب شده..... بايد فرار كنم ...

    به طرف در دويدم ..ياد كاپشنم افتادم ... تا امدم بردارم... صندلي و طنابا رو ديدم ...اگه پليس بياد مي فهمه كسي اينجا بوده.... واي همه جا اثر انگشتم مونده ... طنابا رو از روي زمين جمع كردم ...ترسيده بودم ..يه لحظه سر جام وايستادم ....دستمو گذاشتم رو دهنم و كمي لبامو فشار دادم ..هيچي به ذهنم نمي رسيد ...باز رفتم بالا سرش و تكونش دادم ....رنگم پريده بود... به قيافه اش نگاه كردم ....هنوز رنگش قرمز و زرد بود.... لباش داشت كبود مي شد .... به سمت در دويدم درو باز كردم و با قدرت شروع كردم به دويدن ....برگشتم و عقبو نگاه كردم ....صورتم به عقب بود برگشتم كه جلومو ببينم كه محكم خوردم به يكي .. افتادم رو زمين ...زود چشممو باز كردم ... يه پيرزن مسن جلوم وايستاده بود ... زبونم بند امده بود... اول با تعجب نگام كرد ..يهو لبخند زد ..

    ازيتا خانوم شماييد ؟

    اين كي بود ...

    دست دراز كرد كه دستمو بگيره ...اين از كجا فهميد من دخترم .. با ترديد بهش دست دادم ..دستمو كشيد و كمك كرد از روي زمين بلند بشم .تا بلند شدم منو كشيد تو بغلش ...

    سلام خانوم ....خيلي دوست داشتم شمارو ببينم ....

    هنوز گنگ بودم سرم رو شونه اش بود .... و ماتو مبهوت به در حياط نگاه مي كردم كه منو از خودش جدا كرد...

    منو نشناختيد؟....... من مهتاجم .... اقا در باره من بهتون چيزي نگفتن....

    فقط سرمو تكون دادم...

    چيزي شده ازيتا خانوم؟..... چرا رنگتون پريده؟ ..اقا مهرداد خونه است...؟

    - من..من ...

    مهتاج- چي شده؟ ...اتفاقي افتاده؟......... اقا حالش خوبه؟ ...

    فقط با انگشت ساختمونو نشون دادم ...

    مهتاج- يا ابوالفضل... باز حالشون بد شده....

    دستمو كشيد و منو با دو به طرف ساختمون حركت داد.... ..وارد خونه شديم ...

    مهتاج- كو..... كو ....كجاست ..؟

    - رو مبله.... كنار اشپزخونه...

    دستمو ول كرد و دويد به اون سمت ...اروم با قدماي شل رفتم طرفشون .. زن كه اسمش مهتاج بود بالاي سرش بود و صداش مي كرد...يه دفعه از جاش بلند شد و به طرف اشپزخونه رفت .... در يكي از كابيناتو رو باز كرد .......و يه جعبه بيرون اورد و امد بالاي سر مهرداد...جعبه روباز كرد و اسپري رو در اورد و گذاشت جلوي دهنش و فشار داد.... رنگ مهرداد حسابي كبود شده بوداصلا تكون نمي خورد ....مهتاج به طرفم برگشت

    خانوم چرا اونجا وايستاديد...چرا اينطوري شدن ؟

    - نمي دونم يهو اينطوري شد ..

    مهتاج-.بميرم خيلي ترسيدي ....حتما نمي دونستي ....الان حالش خوب ميشه ..حتما باز بي احيتاطي كرده .. .

    رنگش داشت بر مي گشت ....صداي نفساش كم كم شنيده مي شد كه مهتاج باز اسپري رو گذاشت جلوي دهنش با نگراني برگشت طرفم

    مهتاج- خوب شد من امدم.... قربون خدا برم...امروز هي يه چيزي بهم مي گفت پاشم بيام ....

    - چشونه...

    مهتاج كمي با تعجب نگام كرد و باز با لبخند ....

    اقا تنگي نفس داره ....به بعضي چيزام خيلي حساسن ... برم به محمد بگم بياد كمك اقا رو ببريم اتاقش ...حسابي از رنگ و رو افتاده ....

    -مطمئنيد زنده است

    مهتاج- وا مادر حالش خوبه .....خيلي وقته بود اينطوري نمي شد ...حتما باز حواسش نبود چيزي خورده كه حالشو بد كرده ...

    - نمي خواد دكتر ببرميش..؟

    مهتاج- الان زنگ مي زنم كه دكتر مسعودي بياد .......محمد ..محمد

    - نيستن

    مهتاج- چرا؟

    - رفتن مرخصي

    مهتاج- چي ؟

    - مرخصي ديگ

    ه مهتاج- چطور يه دفعه

    - نمي دونم

    مهتاج- پس چطور ببرميش بالا...

    تلفن دستش بود....

    سلام دكتر خوب هستيد ..

    كجاييد زودتر بيايد...

    بله نمي دونم باز نا پرهيزي كردن ..

    .نه ولي هنوز نمي تونه تكون بخوره ...

    محمدم نيست ببريمش اتاقش ...

    كي ميايد؟

    باشه پس تو رو خدا زودتر بيايد ...

    داشت گند كار در ميومد......اين بهوش بياد همه چي رو لو مي ده .... بايد كاري مي كردم .... كاپشنو برداشتم و عقب عقب رفتم ..تا كه بتونم فرار كنم ...مهتاج بالا سر مهرداد نشسته بود ... تا امدم برگردم كه در برم

    مهتاج- ازيتا خانوم

    دومتر پريدم بالا ...

    - مرگو ازيتا خانوم

    مهتاج- كجا خانوم؟

    -من ..

    مهتاج- مي دونم خيلي نگرانيد ....الان دكتر مياد ..گفت نزديكه ...چيزي نيست نگران نباشيد..

    مهتاج- حقم داري هنوز چند روزم نيست كه نامزد كرديد اين اتفاق افتاده .... ازم رو گرفت ..خواستم دوباره در برم ..كه يه دفعه برگشت طرفم ..اه اينم عين عروسك كوكي هي قر گردن مياد و بر مي گرده..

    مهتاج- ازيتا خانوم چرا اين لباسا رو پوشيدي..؟

    سر تا پاي خودمو ديدم ..شلوار كتون پيرهن مردونه .. تازه متوجه موهاي افشون بلندم شدم كه تا كمرم پايين امده ...

    مهتاج- شما رو براي اولين باره كه مي بينم ..قسمت نشد كه زود تر از اينا شما رو ببينم .....ولي بايد بگم از سليقه اقا خوشم امد ...ماشا لله خانومي از سرو روتون مي ريزه

    تو دلم ... زرشك ..اره فعلا چيزي كه داره مي ريزه مصيبته كه از دور ديوار هي زرتو زرت برام مي ريزه... ..صداي سرفه هاي بلند مهرداد به گوشم رسيد ...

    - واي الان همه چي رو مي گه ...

    خودمو سريع پشت ستون قايم كردم

    مهتاج- سلام اقا ....

    به شدت سرفه مي كرد ....از پشت ستون به چهره اش نگاه كردم ..قرمز كرده بود ....شده بود لبو .... مهتاج كمكش كرد و زير سرش بالشت گذاشت كه كمي بدنش بالا بياد ... و براش اب اورد..همچنان سرفه مي كرد .... تو همون سرفه هاي بلند....

    كي امدي مهتاج خانوم ...؟

    مهتاج- يه نيم ساعتي هست ......

    با چشم داشت دنبال چيزي مي كشت ..

    مهتاج- دنبال ازيتا خانوم هستيد؟

    با چشاي گشاد به مهتاج نگاه كرد... مهتاج سرشو چرخوند زود خودمو پشت ستون قايم كردم ....

    همين نزديكا بود ...

    مهرداد- ازيتا؟

    مهتاج- بله اقا نمي دونيد ...دختر بيچاره چقدر ترسيده بود.... راستي يه بار ديگه بايد بهتون تبريك بگم اقا ..خيلي دختر نازيه ..من كه خيلي ازش خوشم امد...

    هنوز سرفه مي كرد...

    مهتاج- اقا انقدر حرف نزنيد الان دكتر مياد ...

    مهرداد با شك دوباره سرشو گذاشت رو بالشت صداي زنگ خونه امد ...

    مهتاج- حتما دكتره كه امده ....

    مهتاج با عجله به استقبال دكتر رفت حتي منو نديد.... بعد از چند دقيقه مهتاج با يه مرد وارد شد... تا منو ديد تعجب كرد ...

    اه شما اينجا بودي ....

    مرد كه به قول مهتاج دكتر بود بهم خيره شد....كمي تعجب كرده بود

    مهتاج- ازيتا خانوم هستن ....

    كمي با دست سرشو خاروند ..و در حالي كه لبخند مي زد ...

    سلام پس شما ازيتا خانوم هستيد ...از اشناييتون خوشوقتم ...

    و دستشو به طرفم دراز كرد... يعني مي خواد بهش دست بدم ... كف دستمو رو شلورم كمي كشيدم ..بعد دستمو به طرفش دراز كردم ...كه باعث تعجب بيشترش شد .....انگار خندش گرفته بود...

    دكتر- انقدر مهرداد يهويي نامزد گرفت كه همه امون هنوز تو شوكيم ....

    من با صداي اروم و تعجب زده...

    - مهرداده ديگه ...هيچيش به ادميزاد نرفته ...

    يه دفعه بلند زد خنده..

    دكتر - نه خوشم امد.... انگار يه نفر پيدا شده اين بد اخلاقو ادم كنه ...

    به طرف مهرداد رفت ياد كاپشنم افتاد كه تفنگ لاش بود..واي داره مي ره اونجا بشينه ... خواست كاپشنو برداره

    - نه نه نه
    دومتر پريد

    دكتر - چي شده ...؟

    كاپشنو سريع بغل كردم .....و كنار دكتر وايستادم . دكتر اول با شك بهم خيره شد ...بعد اروم روشو به طرف مهرداد كرد......مهرداد تازه هوشيار شده بود و با چشماي كه از حدقه زده بود بيرون بهم نگاه مي كرد.... كمي از دكتر فاصله گرفتم و پشتش قرار گرفتم.... سرمو اروم تكون دادم و انگشتمو به نشونه سكوت جلوي لبم گذاشت ... با دهن بازو چشماي قرمز بهم خيره شده بود....

    دكتر- مهرداد جان باز نفست بالا نمياد..

    با خنده دكتر به طرف من برگشت..

    دكتر- حقم داري.... كفت ببره چون قراره ادمت كنه ....

    مهرداد هنوز تو شوك بود ..باور ش نمي شد .از صبح تا الان اينطوري رو دست خورده باشه ...با دست باز ازش خواستم ساكت بشه ... دكتر دستشو گذاشت رو سينه اش و مجبورش كرد دراز بكشه ولي چشماش منو دنبال مي كرد ... اگه الان يه طناب دستش بود خودش با دستاي خودش خفم مي كرد ... واي چقدر بلا سرش اوردم ...

    مهتاج- مادر چرا اينجا وايستادي ؟ سريع به طرفش چرخيدم

    مهتاج- ببخش ترسوندمت ... دكتر داشت مهرداد و معاينه مي كرد ...

    و طوري نشسته بود كه مهرداد نمي تونست منو ببينه يه طور اروم كه فقط محتاج بشنوه

    - من برم بيرون الان ميام ..باشه

    مهتاج- باشه مادر...

    با عجله و اروم طوري كه زياد جلب توجه نكنه از خونه زدم بيرون ... كمي از ساختمون فاصله گرفتم ....تا خواستم به جمشيد زنگ بزنم خودش باهام تماس گرفت

    جمشيد- بيا بگيرش ....اماده است

    - جمشيد.....

    يه لحظه ياد بچه ها ...حرفاي رضا موشي ..و راه دومش افتادم و زبونم قفل شد.... يعني الان بهشون گفته ...نه نامزدش پيش ماست مي ترسه حرفي بزنه ... ريسك بود دوباره برگردم اونجا.....بايد فرار مي كردم ......يا الان يا براي هميشه برو زندان .... هنوز تو فكر بود م

    جمشيد كلافه - بيا بسته تو سطل اشغال جلوي خونه است ....رضا گفت خبرا رو تا فردا بهش بدي ....من ديگه بايد قطع كنم

    دهنم خشك شده بود

    مهتاج- ازيتا خانوم ....

    - اين يعني چي ...هنوز ازيتا صدام مي كنه... پس هنوز نگفته ... نه بايد در برم ....

    بين موندن و رفتن مونده بودم ....تمام برنامه هام بهم ريخته بود... بايد قبل از اينكه فكشو تكون بده برم تو ...هنوز برگ برنده دست منه ..ازيتا پيش ماست ... نه نه احمق اينطوري تو هچل مي يوفتي ....كلاهو كشيدم رو سرم ...سر در گم به طرف در حياط رفتم ..كاپشنمو داشتم تنم مي كردم ...نفسم به شماره افتاده بود .....چند بار برگشتمو و ساختمونو ديدم دستمو رو دستگيره در گذاشتم...خواستم درو باز كنم كه كسي به بازوم چنگ انداخت .. و منو كشيد به طرف عقب .... رنگم پريد......شدم ميت

    مهرداد - داشتي فرار مي كردي ؟ بايد مي فهميدم ..چه احمقي بودم من ..توي الف بچه از صبح تا حالا منو سركار گذاشتي

    هي نفس مي زدم و اون با خشم بهم نگاه مي كرد ..چشمم خورد به پنجره ... دكتر داشت ما رو مي ديد... اين حرفا بدون فكر قبلي از دهنم خارج مي شد...

    - ازيتا دست ماست ..اگه ساكت نباشي و دستمو ول نكني ممكنه هيچ وقت نبينيش ....

    مهرداد بازومو بيشتر فشار داد....

    مثلا داري تهديدم مي كني؟ ..احمق نفهمم نزديك بود منو به كشتن بدي ...

    شروع كردم به دستو پا زدن

    - ولم كن ..اگه من تا 5 دقيقه ديگه از اين خونه بيرون نرم ..يا با دوستام تماس نگيرم ..... ممكنه تا يه ساعت ديگه يه تيكه از بدن ازيتا به دستت برسه.... تو كه اينو نمي خواي ...

    با شك بهم نگاه كرد ...

    اگه باور نداري ...مي توني بري كادوي اهدايي كه تو سطل اشغال جلوي درخونه است و يه نگاه بندازي ...

    - هنوز هيچي تغيير نكرده ..همه چي مثل قبله ....فقط حالا من دختر شدم .....پس اون چاكتو ببند تا كار دست كسي نداده ...

    - انقدرم دست منو نكش ....دكتر جونت داره معاشقه سگيمونو نگاه مي كنه ....

    اروم دستمو ول كرد و در حالي كه شك داشت به طرف در رفت ...از لايه درد مي ديدمش ...به سطل اشغال نزديك شد و توشو نگاه كرد .... دست برد تو سطل و يه جعبه در اورد .... كمي به جعبه نگاه كرد و با ترس اروم درشو باز كرد ...خودمم نمي دونستم توش چيه ...فقط خدا خدا مي كردم ..انگشت ازيتا توش نباشه ... رنگش پريد ....

    - يا خدا به خودم مسلط شدم ..

    اروم وارد حياط شد و درو پشت سرش بست ...با اينكه نمي دونستم توش چيه..اروم بي خيال

    - خوب حالا نظرت چيه؟

    رنگش پريده و عصبي بود ..انگار مي خواست سرم داد بزنه و خفم كنه.....

    فقط تونست به زور بگه خواهش مي كنم اذيتش نكنيد ...اون امانته دستم ..

    - خودت تا الانشو خراب كردي ..وگرنه قرار نبود كه اين ..(به بسته اشاره كردم .و..در حالي كه بسته رو از دستش مي گرفتم .....و سعي مي كردم با بي خيالي توشو ببينم ....)برات بفرستيم

    اوه خدا جون.....چقدر مو ....تو جعبه پر شده بود از موهاي ازيتا ..رنگم پريد... ولي بازم كمي خيالم راحت شد و خدارو شكر كردم كه چيز بدتري توش نيست .. برگشتم و به پنجره نگاه كردم ...دكتر سيرش شده بود و به ما دو نفر نگاه مي كرد .. (احمق هيز... انگار داره فيلم بالاي 18 نگاه مي كنه كه دل نمي كنه....اي بي ادب ...حالا نه اينگه خودت مبادي ادبي نيلا جون )

    - حالا كي پولو جور مي كني ؟

    مهرداد - صبر كن پدرم بياد ....

    - در مورد حضور من چي مي خواي بهش بگي ؟

    مهرداد - ...شايدم تا فردا ظهر پولو جور كردم و نياز به ديدن اون نشد... اون فرداشب مياد.... اما اگه نتونستم اونم ازيتا رو نديده.... همه كه تا الان فكر مي كنن تو ازيتايي ....پس جلوي اونم ازيتا باش تا پولو جور كنم ....فقط بايد بهم وقت بدي

    -باشه فقط يه هفته ....

    سرشو تكون داد و دوباره با رنگ پريدگي تو جعبه رو نگاه كرد..سرشو بالا اورد و به پنجره نگاه كرد

    - اين دكترت ادم نديده ..... هي نگاه نگاه مي كنه ....

    ...

    مهرداد سرشو به طرف من برگردوند و دو قدم بهم نزديك شد..كمي ترسيدم..جلوي نگاههاي دكتر نمي تونستم دست به اسلحه ببرم ....يهو دستشو انداخت دور گردنم و منو به خودش نزديك كرد .. ترسيدم كه بخواد ...كاري كنه ولي در كمال ناباروري ديدم كه جعبه رو پرت كرد يه گوشه و دستشو گذاشت زير چونم ............

    و سرمو اورد بالا..با اون يكي دست ازادش كلامو از سرم كشيد و دوباره موهام ريخت بيرون ترسيده بودم ......با دستم مچ دستشو گرفتم ...همونطور كه خيره نگاهم مي كرد سرشو نزديكم كرد و لباشو گذاشت رو لبام و شروع كرد به بوسيدن... از زمين و زمان كنده شدم ...........فكر نمي كردم كه بخواد اين كارو كنه ...مسخ شده بودمو نمي تونستم قدم از قدم بر دارممي دونستم حالا باور كرده كه مي تونيم هر بلايي كه مي خوايم سر ازيتا بياريم .... دستمو كه دور مچش گرفته بودم كم كم بي اراده شل كردم .. به عمرم چنين لذتي نبرده بودم ....ته دلم خالي شده بود و در حال گرم شدن وگر گرفتن بودم .... من بي حركت بودم و لبهامو تكون نمي دادم ...ولي اون همچنان به كار خودش ادامه مي داد... لبهاشو از روي لبها برداشت و منو تو بغلش كشيد .... واي داشتم ضعف مي كردم از اين همه خوشي(اي بي ابرو ) ...منو محكم تو بغلش فشار داد..تمام كينه ها و انتقاموش تو فشارش داشت بهم وارد مي كرد... نمي دونستم بايد چيكار كنم

    مهرداد- من كه هر جور شده پولو برات جور مي كنم... ولي واي به حالت بلايي سرش بياد ....اونوخت خودم با همين دندونام جايهايي از لبتو كه بوسيدم پاره مي كنم ....

    تمام لذتم پريد.. حرفش بدجوري ضد حال بود .......به چشماش خيره شدم ..همچنان تو بغلش بودم ترس..خشم..تنفر...تمام چيزي بود كه اون لحظه از نگاش مي خوندم منو از خودش جدا كرد و خم شد و جعبه رو از روي زمين برداشت ...

    مهرداد- حالا بريم تو كه به اندازه كافي به اين دكتر فضول ثابت كردم نامزدمي ....

    دستشو انداخته رو شونه ام.... ولي با فشاري كه به شونه ام وارد مي كرد مي فهميدم داره حرصشو خالي مي كنه ...به ساختمون كه نزديك مي شديم ..دكتر از كنار پنجره فاصله گرفتو رفت....

    مهرداد- بهتره تو زياد حرف نزني ...مي ترسم گند بزني

    - هوي ..هر چي من ساكت مي شم تو هي دور بر مي داريا......خودم مي دونم چيكار كنم كه گند بالا نيارم ......شما به فكر خودت باش كه حاليت نيست داري چيكار مي كني...برو دعا به جون اون چشم چرون كن كه نذاشت كه حاليت كنم دنيا دست كيه ...

    بعد در حالي كه دستشو با شدت از روي شونه ام پس مي زدم وارد شد .... دكتر روي مبل لم داده بود و يه پاشو انداخته بود روي پاي ديگش و قهوه اي كه مهتاج براش اورده بود و در كمال ارامش و خونسردي كوفت مي كرد ...

    مهتاج- خانوم امديد بفرمايد قهوه اوردم ....

    اروم روي يكي از مبلا كه كمي نزديك دكترو بود و انتخاب كردم و نشستم... مهتاج خم شد و برام يه فنجون پر كرد و به سمتم امد...

    مهتاج- بفرمايد خانوم ...

    -قربون دست و پنجه ات؟

    يهو دوتايي برگشتن طرفم گند بهتر از اين ميشد ...مطمئنا نمي شد

    - يعني مي دوني چيه مهتاج جون ....يعني فدات ..يعني خيلي گلي ...يعني بي برو برگرد دست گلت درد نكنه ...

    هنوز داشتن نگاه مي كردن ...

    - مگه تا حالا از اين حرفا نشنيديد.. دكتر خندش گرفت و مهتاج در حالي كه لبخند مي زد ..فقط سرشو تكون دادو به سمت اشپزخونه رفت ...

    دكتر- شما قبلا با مهرداد اشنا بوديد؟

    نمي دونستم چي بگم ....گونمو كمي خاروندم و تاخواستم دهنمو باز كنم

    نه دكتر جان ....منو ازيتا خيلي وقت نيست كه همو مي شناسيم

    مهرداد بود كه داشت به طرفم مي يومد ...در حالي كه دستشو توي جيبب شلوارش كرده بود ....بهم نزديك شد و كنارم رو مبل نشست وقتي نشست دست چپشو تكيه داد به پشتي مبل.. يه جوري كه اگه دستشو مي يورد پايين ...من تو بغلش بودم ... دكتر فنجونو به لبش نزديك كرد .... يهو انگار كه چيزي يادش امده باشه فنجونو برد پايين

    دكتر- مي دونيد ...من هر چي فكر مي كنم كه شما رو كجا ديدم به نتيجه اي نمي رسم ...چهره شما خيلي برام اشناست ولي متاسفانه يادم نمياد كجا شما رو ديدم ....شما چي؟يادتون نمياد منو ديده باشيد ...؟

    -والا دكتر جون از خدا كه پنهون نيست... پس چرا از خلقش پنهون باشه كه شما باشي...شما از اون چهره هايي هستيد كه دخترا تو خواب زياد مي بينن ...پس من يادم باشه يا نباشه براي شما توفيقي نمي كنه ...مي كنه؟

    با خنده ...شما بر عكس مهرداد خيلي شوخ طبع هستيد...

    - اولين قدم در راه ادم كردن ...همينه

    به طرف مهرداد برگشت...

    از حالا دلم برات مي سوزه مهرداد جان ...

    مهرداد چيزي نگفت باز رو به من ...

    تعجب مي كنم مهرداد يه همچين خانومي رو براي ازدواج انتخاب كرده باشه ...

    انصافا داشت بهم بر مي خورد....بي حيا تو خونه مردم نشسته ...نون و نمكمونم داره كوفت مي كنه ...هر چي از دهنشم در مياد مي گه

    - ببخشيدا.... مگه من چمه

    دكتر- اوه معذرت مي خوام قصد توهين نداشتم .....اخه مهرداد نسبت به بقيه اقوام گوشه گير ترو ارومتره ...فكر نمي كردم همسري رو كه براي خودشانتخاب مي كنه ...چنين شخصيتي داشته باشه ...پر سرو صدا و بذله گو در حالي كه شيطنتشو تو صداش بيشتر مي كرد ...البته تو لباس پوشيدنم كه 180 درجه هميد ... به لباسام نگاه كردم ....

    خوب تو لباس حق داشت ولي من كه نبايد از رو برم

    - شما چطور جرات مي كني به نامزد من چنين القابي رو نسبت بديد .... (جون من فري زياد تو نقشت فرو نرو ....نه جان تو نيلا..شوهر كه پيدا نميشه بذار با همينش خوش باشيم ..)

    دكتر- اوه بازم مثل اينكه زياده روي كردم ...

    فنجونشو گذاشت رو ميز و دستاشو به حالت تسليم بالا برد...(اي خدا چقدر لوس ..بزنم چشم و چالشو در بيارم بلكم يه نمه ادم شه ) دكتر- من تسليم ..فقط يه شوخي بود..

    مهرداد- ازي اينطور لباس پوشيدنو دوست داره ....منم باهاش مشكلي ندارم ....مگه اينكه شما مشكل داشته باشيد دكتر ....

    دكتر- بابا زن و شوهر چتونه؟ يه شوخي دوستانه بود ...بهتره تا قصد حمله به منو نكرديد من زودي برم ...

    خم شد كه كيفشو برداره...

    - چشمتون كه احيانا شور نيست ..؟ چشاش گشاد شد دكتر- چي ؟

    - مي ترسم چشماتون شور باشه ....خوشي ما رو نتوني ببيني.... اخرم ما دوتا رو به جون هم بندازي...بعدشم كلي كيفي كني

    رنگش كمي پريد... ..و در حالي كه به زور لبخند مي زد ...

    فكر نكنم ....

    - شرمنده سوال مي كنما...ولي اون موقعها كه داشتيد دستو پا مي زدي بياي تو اين دنياي پر دارو درخت ..مادرتون قبرستوني ....سر قبري جايي مثل اينجور جاها نرفته بود ؟...

    دكتر نمي دونست چي بگه ..با تعجب و دهني باز.... به مهرداد كه سرشو انداخته بود پايين و خندشو قورت مي داد..نگاه كرد

    دكتر- مهرداد جان شما راحت بخند ا .....يهو چيزي نگيا .....خانومتم هر چي خواست بذار بارمون كنه .

    - اي بابا دكتر يه شوخي در حد دوستانه بود

    مهرداد- حميد جان بهتره زياد سر به سرش نذاري ...

    دكتر- بله همينطوره... فعلا با اجازه ....از اشنايي با شما خوشوقت شدم خانوم ..

    -منم دو صد چندان ..خر كيف شدم ...

    اينبار دوتايي يهو برگشتن بازم گند ..اي خدا ..فكمو نگه دار سريع خودمو جمع و جور كردم و مثل خانوم خانوماي مودب و خوش صحبت ...

    -دكتر شوخي كردم ...كه قبل از رفتن با دل باد كرده خونه رو ترك نكني ....

    بلند شدم و به طرفش رفتم و دستمو دراز كردم..

    -اميدوارم از حرفام ناراحت نشده باشيد ...

    با ترديد دستشو به طرفم دراز كرد ...

    دكتر- نه اصلا ناراحت نشدم ..خوشحالم كه شما بر خلاف مهرداد ...پر جنب و جوشش و شوخ هستيد.... فقط

    بهش لبخند زدم ...به چشام خيره شد...هنوز تو عمق چشمام داشت جستجو مي كرد كه منو كجا ديده ...كه مهرداد با صداش مانع از تفحس بيشترشد ....

    مهرداد- خوب دكتر خيلي ممنون كه امدي ....

    دكتر- خواهش مي كنم ...وظيفه بود ...بيشتر از اينا مراقب خودت باش....

    دوتايي به طرف حياط رفتن و من با خيال راحت ولو شدم رو مبل ....

    - خدا.... چهره اش واقعا اشناست... من كجا ديدمش؟ ....هر چي فكر كردم يادم نيومد.. بي خيالش ..يه چشم چروني هست ديگه ....

    مهرداد به سالن برگشت ...بهش چشم دوختم ...چند قدمي به طرفم امد و به يكي از ستوناي سالن تكيه دادو دستاشو رو سينه اش بغل كرد.... چشم چرخوندم مهتاج تو اشپزخونه بود ..دوباره به مهرداد نگاه كردم...

    - چيه خوشگل نديدي. كه .برو بر به دختر مردم نگاه مي كني ....

    با حالتي عصبي دست راستشو رو صورتش كشيد و رو لبش نگه داشت ...

    مهرداد- ميشه بياي تو اتاق من ...

    -چرا كه نميشه.... خوبشم ميشه...... ..ولي الان حوصلشو ندارم ..يعني حسشو ندارم ...

    با خنده رو مبل دراز كشيدم و پاهامو انداختم رو دسته مبل ...... اروم امد و رو مبل رو به رويم نشست .. ارنجاشو رو پاهاش گذاشت و دستاشو بهم مشت كرد ..... و چونه اش گذاشت روشون....

    - حرفي داري بزن ...خوشم نمياد يكي عين خير سرا بهم خيره بشه ....

    مهرداد- من هنوز از صحت سلامت ازيتا مطمئن نيستم ..

    -خوب كه چي ؟

    مهرداد- بايد مطمئن بشم ...

    به پهلو شدم ....

    -سالمه ...

    مهرداد- اين گفته توه

    -اينم مشكل توه

    مهرداد- زنگ بزن صداشو بشنوم...

    -نميشه

    مهرداد- مي گم زنگ بزن

    چشمامو با حرص بستم و باز كردم ...

    -باز موقعيتتو فراموش كردي؟...........جناب ....وقتي مي گم نميشه ..يعني نميشه ....انقدرم رو مخ من اثاث كشي نكن ...اوكي ...دو يو اندرستند انگليش

    دوبار چرخيدم و ساعد دستمو گذاتشنم رو چشمام ... يهو پاهام از رو دسته صندلي پرت شد... با عصبانيت بهش خيره شدم

    مهرداد- د مي گم زنگ بزن

    سگ شدم... از جام پريدم ..

    د مي گم لامصب نميشه ..چرا حرف حاليت نميشه ....

    مهرداد- پس تو كاريه نيستي ...به گنده ترت زنگ بزن ..من بايد تكليف خودمو بدونم يا نه

    -تكليفت روشنه......... تا فردا پولو جور مي كني...اگرم بي عرضه بودي و نتونستي پولو جور كني .... بي ازي مي شي ....

    -در ثاني گنده خودم.... خودمم ..نذار ثابت كنم كه ...حالت بد گرفته ميشه .. اخرين بارتم باشه به من بي احترامي مي كني ..اوكي.

    در حالي كه در از مي كشيدم و نيشمم باز بود..

    خير سرت نامزدتما ...مگه نه .اقا خوشگله ...

    موج خشم تو وجودش زبونه مي كشيد ....دستاشو مشت كردو با عصبانيت به طرف اتاقش رفت و در و محكم كوبيد ...

    - وحشي ..انگار داره ارث باباشو داغون مي كنه ... راستي چه خريم من ... ارث بواشه ديگه به من چه ......بذار داغون كنه ...

    نمي دونم چقدر خوابيدم .....چشم باز كردم كه صداي ترق تروق از اشپزخونه مياد ..بلند شدم و كشو و قوسي به بدنم دادم ..

    - اي خدا.....هيچ وقت اين خوابو از ما دريغ مفرما ..كه بدختي مي شويم خفن ...

    هنوز خمياز مي كشيدم كه به طرف اشپزخونه رفتم ...

    مهتاج - بيدار شديد؟ ....ماشالله خوش خوابم هستينا ...

    - نه قربونت....ديشب اصلا نخوابيده بودم... داشتم جبران مافات مي كردم ...

    مهتاج در حالي كه با شيطوني مي خنديد.......

    به اقا مهرداد نمياد شب زنده داري كنن...

    جانمممممممممممم...اوه چه برداشتي كرد ....بايد جفت و جورش مي كردم ..

    - مهتاج خانوم داشتيم ...

    مهتاج - شوخي كردم مادر ...

    - شوخي بود ولي من كامل اب شدم و رفتم و رسيدم به هسته زمين ...

    مهتاج - ببخشيد گفتم يكم بخنديدم ...

    -كجاست ؟

    مهتاج - كي ؟اقا مهرداد؟

    سرمو تكون دادم

    مهتاج - از ظهر كه رفتن تو اتاقشون هنوز در نيومدن ...

    - پس من برم يه سري بهش بزنم.... باز سر منو دور مي بينه به 120 تا جي افش مي زنگه ...

    مهتاج - خانوم انقدر شوخي نكنيد... اقا اينطور ادمي نيست ..

    -اه پس فكر مي كني.... چطور دل منو دزد يد ....

    مهتاج - مگه دزديد ...؟

    نه بابا از اين كارا هم بلد نيست كه دلم خوش باشه ..تيكه تيكه اش كرد ..

    و شروع كردم به خنديدن مهتاج مي خنديدو هي استغفرالله مي گفت .... به طرف اتاقش رفتم و بدون در زدن در اتاقشو باز كردم ...داشت با تلفن حرف مي زد ...

    مهرداد- نه گفتم كه ...لازم دارم ..

    فوريه ...

    باشه...

    تا فردا ببين مي توني كاري كني يا نه ..

    خيل خوب ...

    باشه ......

    كاري نداري؟ ..........

    خداحافظ گوشي رو گذاشت

    مهرداد- بهت يادت ندادن وقتي وارد جايي مي شي...اونجا رو با اخور اشتباه نگيري ..

    -چرا از قضا ياد دادن ....خوبشم ياد دادن... ولي وقتي جلوي در ..تابلو به اين بزرگي زدن اخور..... ديگه من نيازي نمي بينم در بزنم ...

    از جاش بلند شد..

    خيلي بي ادبو گستاخي ...

    -مثل خودت ..بي ادب ....

    با بي قيدي خودمو انداختم رو مبل رو به روي ميزش...

    مهرداد- چيكار داري؟

    با چشاي خمار و مست خواب.. بهش خيره شدم ..

    كاري ندارم ...امدم نامزدمو ببينم ايرادي داره ...؟

    مهرداد- وقتي تنهاييم ...نيازي به ادامه اين بازيه مسخره نيست

    -ولي به جون تو مهردادي من عاشق اين بازيم... خيلي كيف مي ده ...

    مهرداد- اخرين بارت باشه به من مي گي مهردادي

    -اوه بابا تو ام حالا .....خودتو خيلي مي تحويلي .....

    مهرداد- از اتاق من برو بيرون....

    -جام خوبه

    مهرداد- باشه پس من مي رم با

    خشم به طرف در رفت

    -بهتره نري با پوزخند به طرفم برگشت

    -زياد خوشحال نشو نمي خواستم بگم تو بمون من ميرم مي خواستم بگم هر جا بري منم باهات ميام ...

    و يه لبخند عريض زدم عصبانيتش حد نداشت ... درو باز كرد و محكم كوبيد... به مرگ مادرم ....اين مشكل اعصاب و روان داره .... به اتاق نگاه كردم .....يعني اين رواني چي داره كه ازيتا عاشقش شده ....اخلاق گندش كه دل منو زد ...پيف پيف نزديك بود خر شم عاشق بشما ..اي دل غافل ....از جام بلند شدم ..اروم درو باز كردم ...مهتاج ميزو شامو چيده بود... به طرف ميز رفتم

    - مهمون داريم مهتاج جون؟

    مهتاج - نه خانوم

    - پس چه خبره؟

    همچين نگام كرد كه فكر كردم منو با يه گاو اشتباه گرفته..بابا گاوشم انقدر نمي لومبونه...چه خبره مگه منتظر بودم چيزي بگه ولي حرفي نزد و منم در كمال خونسردي صندلي رو عقب كشيدم و نشستم ..به ميز نگاه كردم .. هر چي بگي رو ميز چيده شده بود...دستمامو بهم كوبيدمو كمي بهم ماليدمشون...

    -خوب اول كدومتونو بفرستم تو كاهدون ....

    چشمم به مرغ وسط ميز افتاد..

    -جون تو بيشتر از اين نمي تونم تحمل كنم ...

    تو جام نيمخيز شدم و با دو دست مرغو از وسط نصف كردم و يه تيكه بزرگو گذاشتم تو بشقابم ...موقعه نشستن يه انگشتمم كردم تو ظرف سوپو گذاشتم تو دهنم و حسابي ملچ ملوچ كردم ...

    - چقد خوشمزه است ..

    يه بار ديگه قبل از اينكه مهتاج بياد انگشت كردم تو ظرف سوپ...

    كه يه دفعه صداش زهرمو اب كرد.

    مهتاج - منتظر اقا نمي شيد...

    سرمو زود چرخوندم هنوز تو اشپزخونه بود

    - اقا؟

    مهتاج - بله اقا مهرداد..

    -اهان...خوب خودش گشنه اش بشه مياد....ديگه

    سريع قبل از اينكه بياد سر جام نشستمو شروع كردم با ولع مرغو با دست خوردن امد ظرف سالادو بذاره كه چشاش چهارتا شد... يه تيكه از مرغ تو دهنم بود و يه تيكه ديگه اش اويزون

    - جونم ...چيزي مي خواي ؟

    اروم و در اوج ناباوري سرشو تكون داد..

    نه خانوم راحت باشيد

    و زود رفت تو اشپزخونه شونه هامو با بي قيدي انداختم بالا دوباره مشغول شدم كه مهردادبا يه سيگار نيمه روشن وارد شد...

    ....

    .فكر كنم به كارام عادت كرده بود كه شوكي كه به مهتاج وارد شد به اين يارتان قلي وارد نشد....

    مهرداد- هميشه انقدر گشنه اي؟

    متوجه متلكش شدم..

    - اره وقتي با امثال ادمايي مثل تو سر كله مي زنم ...

    مهرداد- اره خوبه بخور.... مي ترسم وقتي كه بري ديگه از اين چيزا گيرت نياد ...

    نمي دونم من كه هيچ وقت از حرف كسي ناراحت نمي شدم و براي حرفاشون تره هم خرد نمي كرد ....اما ..اين حرفش بدجور دلمو فشرد....انگار ته معده ام به سوزش افتاد بهش نگاه كردم كه فقط داشت براي خودش سالاد مي كشيد... مرغو نصفه ول كردم و گذاشتم تو بشقاب ... ازپشت ميز بلند شدم ...دستمو با دستمال پاك كردم و رفتم جلوي تلويزيون نشستم ...و با كنترل تلويزيون شروع كردم به ور رفتن ...

    مهرداد- ميخوردي حالا ....بهت نمياد دل نازوك باشي ...بيا نمك گير نميشي ....

    پشتم بهش بود ...و اين اولين بار بود كه داشم تحقير مي شدم و نمي تونستم فك لقمو تكون بدم ...

    مهرداد- چيه؟... زبونتو يه دفعه موش خورد ؟...يا استخون مرغ پريد تو گلوت ...

    زبونمو بين دندونم فشار مي دادم كه بغض نكنم ... اگه به جان اقام يه كلام ديگه بگه .....

    مهرداد- اخيه كوچولوي بيچاره ...غريب شدي؟ ....چيزي نداري كه بگي ؟....

    هنوز پشتم بهش بود...مي دونستم حلقه اشك تو چشمام جمع شده ..داشتم به زور مهارش مي كردم

    مهتاج - خانوم چرا بلند شديد؟... دوست نداشتيد...؟

    سعي كردم صدام بدون لرزش و ناراحتي باشه ...

    - نه قربونت چهره ي يكي رو ديدم رو ترش كردم ..ناچاري سير شدم ...

    مهرداد- بيا مهتاج خانوم زحمت كشيدن... غذا درست كردن حيفه نخوري... از كيسه ات مي رها...

    چشمو بستمو و بغضمو قورت دادم ...چندبار خواستم بلند شم و برم خفش كنم ..ولي همين كارم نشون مي داد كه عصبانيم كرده ...اونم همينو مي خواست ...پس ترجيح دادم سكوت كنم و تا مي تونم خود خوري... كنترل ماهواره رو برداشتم و هي زدم اينورو انور ...اخرم روي يه شبكه خبر كه گوينده اش داشت به يه زبون عجيب غريب يه چيزايي بلغور مي كرد نگه داشتم و به صفحه خيره شدم.... مهرداد با لودگي امد رو يكي از راحتيا لم داد... با تمسخر و پورخند بهم خيره شد..بهش نگاه نمي كردم ... مهتاج در حال جمع كردن ميز بود...

    مهرداد- عزيزم چيزيم مي فهمي ...؟

    با تنفر برگشتمو به چشاش خيره شدم ...

    مهرداد- اوه اوه نخوري منو.....

    و شروع كرد به خنديدن .. بلند شدم و كنترلو پرت كردم تو بغلش و رفتم به سمت حياط.... زياد سرد نبود ..اما درد تحقيري تمام بدنمو برهنه كرده بود و سرما رو با جون دل احساس مي كردم ..دستامو تو هم قلاب كردو روي اولين پله نشستم... داشتم به خودم فحش و بدو بيراه مي گفتم كه اصلا چرا قبول كردم اين كارو كنم كه حالا با چنين برخوردي مواجه بشم ...كه طرفمم يه ادم عوضيو پست فطرت باشه...

    - گريه نكن گريه نكن ...اشكت دراد كشتمت فري ...

    به زور مانع ريختن اشكم شدم... كمي كه اروم شدم از جام بلند شدم ...

    - كجا رفت؟

    مهتاج- اقا رفتن بالا تو اتاقشون ....خانوم قهوه مي خوريد؟

    با يه لبخند تلخ ..

    نه ممنون...

    از صبح كه امده بودم ...به هيچ جاي خونه سرك نكشيده بودم اروم از پله ها بالا رفتم ...چقدر در..يعني تمام اينا اتاقه؟ حالا كدوم خراب شده اتاقشه ... از اولين در شروع كردم و درارو باز كردم ..در هر اتاقي رو كه بازم مي كردم يكي از يكي قشنگتر..چنان چشمام ميخكوب وسايل مي شد كه به قحطي بودن خودم كم كم داشتم ايمان مي اوردم ....

    - ...كدوم سوراخ موشي قايم شدي؟ ....اگه بخاطر پولا نبود ..ادمت مي كردم ...منو مسخره مي كني ؟..ادم نيستم ادمت نكنم

    داشتم تو دلم بدو بيراه نثارش مي كردم كه در يكي از اتاقا رو باز كردم .... كسي نبود خواستم ببندم كه..... صداي شر شر اب به گوشم رسيد... يه قدم تو اتاق گذاشتم و گوشامو تيز كردم ...بله صداي اب از همينجا ميومد ..تازهمتوجه اتاق شدم اتاق خوابش بود...

    - اوه ننه چه اتاقي .....سيندرلا هم همچنين غلطايي به عمرش نكرده بود... ببين تورخدا......تختش به تنهايي چند جين ادمو تو خودش جا مي ده ..مگه تو خواب چقدر لگد مي پروني كه تخت به اين بزرگي ....اونم دو نفره گذاشتي ...ادم تو اين اتاق احساس مي كرد ....اينجا يه دنياي ديگه است...

    همه چي بيشتر به رنگ ابي روشن بود متوجه بوي خوبي توي اتاق شدم ...... چشمم به گلدون روي ميز افتاد كه گوشه اتاق گذاشه بودنش... توش پر شده بود از گلاي تازه و خوش رنگ ...وارد اتاق شدم ...و باز چشم چرخوندم يه دست مبل چرمي سفيد رنگم كمي پايين تر از تخت گذاشته بودن ... ....در يكي از كمد ديواريا باز بود.... اروم درشو باز كردم ...كمي توش تاريك بود .اون يه لنگه درو هم باز كردم ....

    - چقدر لباس در هر كدومو باز مي كردم توش پر از لباس بود ..يكيم از بالا تا پايين كفش

    - يه هفته چند روزه؟..... اين چطور فرصت مي كنه همشونو بپوشه...

    هنوز صداي اب ميومد... يه لنگه از كفشارو برداشتم ..بوي چرمش بينيمو اذيت مي كرد ...در حال گذاشتن كفش سر جاش بودم كه حواسم به قاب رو به رو پرت شد ...تا كفشو ول كردم افتاد رو زمين و صدا داد

    مهرداد- مهتاج خانوم شمايي؟

    رادار شنوايشم كه عاليه يه لحظه افكار شيطاني تو مخم شروع كرد به رنگ گرفتن ..لبخندي زدمو به كمد لباسا نگاه كردم ....رو همشون كليد بود ...

    -آي قربون اون كه كليدو اختراع كرد .....نمي دونسته لامصب چه محبتي در حقم مي كنه...

    دونه دونه در كمدا رو قفل كرد و كليد از روشون برداشتم و همه رو تو گلدون گلاي تازه انداختم ....

    -چه صداي موسيقي روح نوازي هم گذاشته .... هر چي لباس راحتي و زيرم كه تو كشوها داشت برداشتم و زير تخت پرتشون كردم ....

    - حالا بپرم رو تخت كه نوبته منه از خوشي بالا و پايين بپرم ... نرسيده به تخت يه جهش زدم و دستمو از هم باز كردم و شيرجه زدم رو تخت..... انقدر نرم و راحت بود كه احساس كردم تو ابرام ...

    -واي ننه اين ديگه چيه ..سريع چرخيدم و دستو پاهامو از هم باز كردم

    - اااااااااااااااااااا چقدر بزرگه هر چي دست و پامو كش ميارم بازم جا داره ...

    همونطور كه داز كشيده بودم سعي كردم خودمو بالا و پايين كنم ...

    - نه بايد با پا بالا و پايين بپرم اينطوري بيشترحال مي ده ....

    سريه رو دوتا پام وايستادم ... اهنگ با اينكه ملايم بود ولي با شادي من يكي شده بود.. سر جام بشكوناي دستمو با اهنگ تنظيم كردم و سرمو شروع كردم به تكون دادن و...كم كم...و اروم اروم شروع كردم به پالا و پايين پريدن... حالا تند شده بود... در حالا بالا و پايين پريدن..... به سر تخت نزديك شدم و خم شدم يكي از بالشتا رو برداشتم .... با خودم اونم بالا و پايين مي نداختم و مي خنديدم ... سكوت رويايي اتاق با حركات من تبديل شده بود به يه باغ وحش بلند مي خنديمو جيغ مي كشيدم

    - يوهوووووووووووووووووووووو ووو يكي منو بگيره

    مهرداد- چه خبرته ديونه؟

    بالشت تو دست و در حالي كه موهام جلوي صورتم ريخته بود به مهرداد كه جلوي در حموم وايستاده بود نگاه كردم ..يه روبدشامبر كه اونم به رنگ ابي روشن بود تنش بود ... نمي دونم چرا محو شده بودم و قد و هيكلشو برانداز مي كردم ... (ببخشيد من چشم چرون نيستم ولي اين يه چيز ديگه است لامصب....اره جون عمه ات)

    مهرداد - ببين تورخدا..... چه به سر اينجا اورده ...بيا پايين ببينم ...

    -اوهو ....مگه چيكار كردم ....نديد بديد..

    مهرداد - من نديد بديدم يا تو با اين وحشي بازيات ...بيا پايين .. ...

    بالشتو به طرفش پرت كردم كه تو هوا گرفت ..... يهو تو هوا پاهامو جمع كردم و به صورت نشسته فرود امدم رو تخت ...

    -كجا بيام جا از اينجا بهتره ....

    مهرداد - از روي تخت من بيا پايين .....

    -نچ ....

    بالشتو با عصبانيت پرت كرد روي يكي از مبلا.... و دست كشيد تو موهاش ..و انگشت اشاره اشو به طرف در گرفت و با فرياد ...

    .برو بيرون

    اما من با ارامش به حركاتش نگاه مي كردم

    مهرداد - نمي شنوي؟......... كري ؟

    خندم گرفت و مثلا خودمو زدم به كري و در حالي كه با دستام حاليش مي كردم چيزي نمي فهم از حرفات ....از جام بلند شدم و پتو رو زدم كنارو جهيدم زير پتو و حسابي كشيدم روي خودم و شروع كردم به خنديدن..يه دفعه پتو كنار زده شد...

    مهرداد - مگه با تو نيستم؟

    - عجب مهمون نوازي هستيا.... يه شب از ت جا خواستم ...

    مهرداد - من بدم مياد كسي بياد رو تختم..... پاشوديونهههههههه

    -پا نميشمممممممممممممممممممم قوزوووووووووووووو

    مهرداد - به كي مي گي قوزو

    -به تو

    مهرداد - من كجام قوز داره...

    دوباره پتو رو از دستش كشيدم رفتم زيرش ... باز پتو رو زد كنار

    مهرداد- بلند شو تا اون روي سگم بالا نيومده

    با ارامش پتو رو كنار زدم و نشستم ......به طرفش برگشتم

    مهرداد - مثلا اون روي نهفته مسخرت مي خواد چيكار كنه؟

    با عصبانيت با دو دست يقه لباسمو چسبيد و به سمت خودش كشوند..

    -مي دونم از من خوشت امده عزيزم....لازم نيست از اين برخورداي فيزيكي كني كه مثلا ابراز علاقه كني ...

    - اما مهرداد جونم ... من از اوناش نيستم ريقووووووووووووو.جان .......زودم خر نمي شم ..حالا يقو رو ول كن ...

    مهرداد - من از تو خوشم بياد.؟.چقدر بايد بدبخت باشم از توي گدا صفت خوشم بياد

    سرمو به سمت چپ انداختم ....

    -باز اين كلمه رو به كار برد ....

    لبمو به دندون گرفتم ..سرمو بالا اوردم ...چشمم به گلدون كنار تخت افتاد بايدكلي قيمت داشته باشه باشه ...با خشم به چشماي خشمگينش نگاه كردم ...

    -باشه پا مي شم تيتيش ماماني خسيس

    در حال بلند شدن چنان لگدي به گلدون زدم كه درجا بدون پرت شدن شكست...چشاش چهارتا شد ..با ارامش و چشماي خمار انگشت اشارمو زير بينيم كشيدم

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات
    نویسندگان
    ورود کاربران
    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر امتیاز دهید