close
تبلیغات در اینترنت
عشغ و آتش

تبلیغات در سایت ما
یکشنبه 01 مهر 1397

سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر

تبلیغات
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 710
  • کل نظرات : 3
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 7
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,597
  • بازدید دیروز : 1,272
  • ورودی امروز گوگل : 4
  • ورودی گوگل دیروز : 6
  • آي پي امروز : 10
  • آي پي ديروز : 15
  • بازدید هفته : 4,089
  • بازدید ماه : 17,061
  • بازدید سال : 51,373
  • بازدید کلی : 494,674
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 54.80.83.123
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز : یکشنبه 01 مهر 1397
  • خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    رمان عشق و آتش

     

    -اوه چه صداي دلنوازي ....اميدوارم اين صدارو از دست نداده باشي ..چون كمتر گيرت مياد ...
    اما گدا صفتي مثل من مي تونه اين محبتو تو حقت كنه كه هر ساعت از روز كه خواستي اين صداها رو تقديمت كنه ....
    مهرداد - تو به چه جراتي به وسايل خونه من صدمه وارد مي كني ..
    - به همون جراتي كه تو هر چي كه مي خواي به من نسبت مي دي حمال
    مهرداد - حمال جدو ابادته
    -من كه يادم نميادشون هر چي مي خواي بگو ....
    وبا بي قيدي يه بالشت از روي تخت برداشتم و پرت كردم رو مبل و قبل رسيدن به مبل خودم روش پرت كردم ...
    -حالا هم كمتر ورور كنم خوابم مياد ....زود م بخواب ...كه فردا بايد كلي پول برام جور كني ...
    مهرداد - از اتاق من برو بيرون
    -من اينجا راحتم... دلت مي خواد تو برو بيرون
    - مي دوني چيه عزيزم.....حوصله جابه جايي رو ندارم...اخه بد خواب مي شم نامزد عزيزم ..مهرداد ي جونم ...با دست يه ماچ صدادارم براش فرستادم... كه
    امپرشو بد سوزوند ..
    مهرداد - يالا پاشو.............. همين الان از اينجا برو بيرون
    خواست به طرفم حمله ور بشه
    - واي ننه...اي بي ابرو جلوت باز شد
    سريع دستاشو گرفت جلو ....ولي تازه فهميد سركاره
    صداي قهقمه ام تمام اتاقو گرفته بود
    مهرداد - حالا منو سر كار مي زاري
    با خشم كمريند روبدشامبروش محكمتر بست .... با لشت كنار تختشو برداشت ...
    ترسيده بودم
    -الان تو مي خواي دقيقا چه غلطي بكني؟
    مهرداد - يه غلطي كه ديگه يادت بره.... كپه اتو هر جايي نندازي
    -واي خوش صحبت
    به طرفم حمله ور شد ...جلدي از جام پريدم با لشتو با تمام قدرت به طرفم پرت كرد جا خالي دادم كه محكم خورد به گلدون پايه بلند گوشه اتاق گلدون شروع كرد به تلو تلو خوردن ...
    -جان جان يكم ديگه ...
    منم سرمو با حركت گلدون به حركت در اوردم ...كه محكم كج شد و سقوط كرد...
    مهرداد - بگيرش
    -جانم
    گلدون با صدا به چندين تكيه تبديل شد ......و من با لبخند به مهرداد نگاه كردم
    -دير گفتي عزيزم....يه بالشت ديگه بدم خدمتون .....
    مهرداد- مي دوني چقدر قيمت اون گلدون بود ....؟مزخرف
    - نه برامم مهم نيست قوزووووووووووو....حالا بخوابيم؟.... يا باز مي خواي گلدون بشكني ؟
    با عصبانيتي چنگي به موهاش زد ....
    مهرداد نيستم ..اگه بذارم تو قسر در بري
    - باشه زني ..حالا يكم به خودت برس مبادي ادب ..خوب نيست جلوي يه خانوم محترم با اين وضع اسفناك بگردي ..نگاش كن توروخدا... مي خواد مثلا
    خرم كنه ...
    باشه جيگر گرفتم... خوش هيكلي .....با بي قيدي خودمو پرت كردم رو مبل ...
    هنوز سر جاش با اعصابي بهم ريخته ...بهم نگاه مي كرد
    - اخيه روت نمي شه جلوي من لباس عوض كني ...باشه من رومو مي كنم اونور... تو كارتو بكن ...
    - تا 10 مي شمرم بايد كارتو كرده باشيا ..زياد دوست ندارم به پهلو بخوابم
    از حالا شروع مي شه...
    به حرفمم گوش نكني ممكنه جلوي من بي ابرو شي
    با خنده ازش رو گرفت
    بير
    ايكي
    اوچ
    دؤرد
    بئش
    -چيزي نموندها ....
    التي
    يئددي
    سككيز
    دو ققوز
    اون
    - برگشتم مهردادي ....
    اي واي خاك بر سرت... عرضه ي يه لباس عوض كردنم نداشتي ....؟
    دوتا دستشو به كمرش تيكه زده بود..
    مهرداد- كليدا كجاست؟
    -از چي حرف مي زني؟
    مهرداد- كليد كمدا؟
    - چه مي دونم.... لابد روشونه ديگه
    مهرداد- يالا بيا كليدا رو بده
    - كليدي پيش من نيست ...
    چشماشو با عصبانيت بست و شمرده شمرده گفت
    بيا كليدا رو بده
    - ازم خواهش كن ...مثل اين جنتلمنا
    به طرف كشوي لباسا رفت
    مهرداد- اينا كجان ؟
    شونه هامو بالا انداختم
    با قدماي محكم به طرفم امد
    - آي آي به من دست بزني ...ديگه رنگ لباساتو نمي بينيا
    مهرداد- كليدا رو بده
    - اول خواهش
    سرشو به چپ و راست تكون داد...اونا رو بده
    - خيلي سختته يه كلمه خواهشو به زبون بياري
    فكش منقبض شده بودو با خشم تكونش مي داد
    مهرداد- خواهش مي كنم
    - خواهش مي كني كه چي ؟
    مهرداد- كليدا رو بده
    - جمله رو درست ادا كن
    مهرداد- خواهش مي كنم كليدا رو بده
    همونطور كه رو مبل دراز كشيده بودم و دستاتمو تو هم قلاب كرده بودم ...به رو به رو خيره شدم و در كمال خونسردي
    -من كه تو اين جمله ات اسمي از خودمو نشنيدم..سرمو به طرفش چرخونم و لبخند زدم
    مهرداد- فري ازت خواهش مي كنم كليدا رو بهم بده
    - اين با تنفره... به دلم نچسبيد
    - مثل اينكه نمي توني خواهش كني.... عيبي نداره با همين كه تنته تو بخواب... منم اينجا راحت مي كپم
    - نترس سرما هم نمي خوري پتو رو خوب بكش روت كه هوا به هوا نشي ...
    كمي تو جام نميخيز شدم و به بالشت چند ضربه زدم و راحت سرمو گذاشتم روش
    مهرداد- من با اين نمي تونم بخوابم ...
    - خوب درش بيار
    مهرداد- خوب اونوقت چي بپوشم ....؟
    برگشتم طرفش
    - چي مي دونم يه كيسه اي تنت كن ديگه ....
    مهرداد- فري ازت خواهش كردم
    حرفي نزدم و بهش پشت كردم
    مهرداد- نمي شنوي مي گم خواهش كردم
    جواب ندادم ...
    مهرداد- به درك ...عقده اي ....فكر كردي محتاج اون كليدام ....
    پشتم بهش بود ...اروم برگشتم طرفش ...نمي دونم چي دستش بود كه گذاشته بود لاي در كمد كه مثلا قفلو بشكنه...تازه فهميدم ميله اي كه كنار شومينه
    بودو برداشته
    - عزيزم اينكاراو نكن بهت نمياد انقدر به خودت ضرر برسوني ..حيف دراي به اين قشنگي نيست كه خرابشون كني
    همونطور كه تو دستش ميله بود به من نگاه كرد
    مهرداد- پس بيا بازش كن
    - اين خونه من نيست كه دل بسوزونم ....فقط بهت ياداوري كردم حيفه... يه حس انسان دوستانه بود ...
    دوباره بهش پشت كردم ..ميله با شدت رو زمين صدا كرد..فكر كنم ولش كرده بود
    خوب رو اعصابش داشتم راه مي رفتم
    تا تو باشي هر چي از گالت در مياد به مردم نگي
    صداش نمي يومد...برقا خاموش شد ....
    برگشتم ديدم تو جاش دراز كشيده و پتو رو كشيده رو خودش
    نامرد يه تعارفم نزد كه من رو تخت بخوابم ....خودش اينجا
    از بس بي فرهنگه..باباش يادش نداده لابد ...
    جام عوض شده بود و خوابم نمي برد ...هي اين پهلو و اون پهلو مي شدم ...
    -نه خوابم نمياد
    تو جام نشستم و به اون كه به ظاهر خواب بود نگاه كردم
    حتما جاش راحته كه راحت خوابيده
    بالشتو برداشتم ...و به طرفش رفت
    -هي ببين ...
    بيدار نشد
    -هوي
    با بالشت به پهلوش زدم
    مهرداد- چته ديونه؟
    -من خوابم نمياد
    مهرداد- به من چه
    -تو برو اونجا بخواب...... من اينجا
    مهرداد- برو بابا
    پشتشو به طرفم كرد و پتو رو كشيد رو خودش ..
    پتو رو كشيدم از روش
    -پاشو من بدخواب بشم تو رو هم بد خواب مي كنما
    جوابي نداد و بيشتر خودشو تو پتو جمع كرد...
    با ارامش دست به اسلحه شدم و سر تفنگو به سمت سرش بردم ...اينبار با دست بازوشو گرفتم و تكونش دادم
    -ببين
    با عصبانيت به طرفم برگشت ...يهو چشاش باز شد
    مهرداد- چيكار مي كني ديونه زنجيري؟
    -گفتم كه من مي خوام اينجا بخوابم تا خوابم ببره..... ..به هيچ قيمتيم حاضر نيستم خوابمو از دست بدم .....حالا پامشي يا بلندت كنم ...
    با حالت زاري از جاش بلند شد
    مهرداد- اي خدا من چه گناهي به درگاهت كردم كه گير يه دزد ديونه افتادم...
    مهرداد با ناراحتي ......منم جام عوض بشه نمي تونم بخوابم
    - خوب تو اون سر بخواب منم اين سر ..مي دونم اونقدر كه تخت بزرگه ...ادميت و بخشندگيت بزرگ نيست ...ولي بايد يه امشبو تحمل كني ...
    بالشتشو گنج گنج گذاشت ...تفنگو دوبار گذاشتم پشتم و بالشتمو گذاشتم لبه تخت و پريدم زير پتو
    - اي نامرد ببين چه جاي خوبي داشتي و منو داشتي از اين نعمت محروم مي كردي ...
    باز جابه جا شدم...
    - اي خدا چرا باز خوابم نمياد ...
    پيشونيمو كمي خاروندم و بهش نگاه كردم باز پشتش به من بود..
    - خوابم كه نمياد ..مردم ازاري كه مي تونم بكنيم ...
    لبه پتو رو محكم گرفتم و مثلا موقع خواب به طرف خودم كشيدم ...
    مهرداد- چيكار مي كني؟
    با خوابالودگي
    -هان؟... چي ؟
    مهرداد- هانو زهرمار ..چرا پتو رو از روم مي كشي؟
    - من كي كشيدم من كه چيزي يادم نمياد
    حالا نوبت اون بود پتو رو به شدت به طرف خودش بكشه ...
    - اوي ارومتر
    دوباره پتو رو كشيدم ...حالا برگشته بود طرف من ...دوتامون محكم سر پتو رو گرفته بوديم ...و به طرف خودمون مي كشيديم
    مهرداد- عين ادم بگير بخواب....... انقدرم اذيت نكن
    - من عين ادم خوابيده بودم ولي تو عين..استغفرالله ....
    پتو رو به طرف خودش كشيد منم مقابله به مثل كردم به طرف خودم كشيدم ..حالا كي بكش كي نكش
    مهرداد- ولش كن
    -نمي كنم ...
    مهرداد- من خوابم مياد
    -من نمياد
    مهرداد- به من چه ..
    -بايد تو هم نخوابي چون من خوابم نمياد
    مهرداد- مي گم ولش كن
    -نمييييييييييييييييييييييي كنم
    هر بار موقعه كشيدن يه دستمونو بيشتر مي يورديم جلوتر و پتو رو مي گرفتيم ..حالا نزديك هم بوديم
    مهردادبا تنفر ...ولش كن
    منم به اداي خودش دندونامو رو هم گذاشتم كه با خشم ....هم دندونامو نشونش بدم ....هم حرفمو بزنم
    ولي چرا نمي تونستم فكمو تكون بدم
    دندونام رو هم بود ..هي مي خواستم بگم ....ولي اخرش گفتم نيكنممممممممممممممممممممم م
    - اه ببينم تو چطور با دندو ناي رو هم گذاشته حرف مي زني ...؟
    نمي دونم حالت عصبي بهش دست داده بود يا ديونه شده بود كه بلند زد زير خنده
    مهرداد- خدايا اين زيون نفهم كيه ..كه انقدر خنگه
    - هوي خيلي بي ادبيا ..... يه سوال درسي بود ...تازه بدبخت ندانستن عيب نيست نپرسيدن عيبه
    مهرداد- فري بذار بخوابم ...
    - چيه نقش مقشه داري كه مهربون شدي
    مهرداد- باور كن خوابم مياد
    - اخه من خوابم نمياد
    مهرداد- خوب برو پايين تلويزيون نگاه كن
    -نمي تونم تنها ت بذارم
    چشماشو بست و باز كرد
    مهرداد- من كه جايي نمي رم
    -تلفن كه مي توني بزني
    مهرداد- باشه نرو ولي بذار من بخوابم ...
    -اخه حسوديم ميشه تو بخوابي اون وفت من نخوابم ...
    تو جاش نشست
    مهرداد- خوب من الان چيكار كنم؟
    -نمي دونم خودت يه راه حل پيشنهاد كن
    مهرداد- گوسفند بشمر
    -لوس بازيه
    مهرداد- به چيزاي خوب فكر كن
    كمي فكر كردم ..
    -تموم شد
    مهرداد- چي ؟
    -مي گم فكر كردنم تموم شد..... بعد؟
    مهرداد- يعني تو زندگيت انقدر چيز خوب كم داشتي؟
    -بايد مگه چقدر طول بكشه؟
    دستشو محكم كوبيد رو پيشونيش
    مهرداد- شايد گشنه اته خوابت نمياد
    -نه شبا زياد نمي خورم
    مهرداد- اره معلوم بود
    -چي ؟
    مهرداد- هيچي ...مي خواي برو يه دوش بگير بيا اينطوري چشات سنگين تر ميشه
    -نه
    مهرداد- چرا؟
    -چون لباس ندارم
    مهرداد- خوب از لباساي من بردار
    -تو گنده اي
    مهرداد- چه ربطي داره
    -تو لباسات غرق مي شم
    دوباره تو جاش دراز كشيد
    مهرداد- من راه حلامو دادم........ حالا بذار بخوابم
    -خيلي بدي
    مهرداد- ديگه چرا ...
    -من خوابم نمياد
    مهرداد- اينا كه تو رو فرستادن... ادم بهتر از تو سراغ نداشتن ؟
    -كسي منو نفرستاده خودم امدم
    مهرداد- خوب چرا من؟
    -چون خر پولي
    مهرداد- چرا تو همه حرفات از كلمه خر انقدر استفاده مي كني؟
    -نمي دونم هي گفتم گفتم.... ديگه از دهنم نمي يوفته
    مهرداد- حالا كه مي بيني نيستم
    -هستي
    با خنده به طرفم برگشت و دست راستشو گذاشت زير سرش
    مهرداد- فري خيلي بچه اي ؟اين كار خودت تنها نيست ..يعني به نظرم عرضه اشو نداري كه تنها يي از اين كارا كني ....
    -چرا ندارم ...؟.
    مهرداد- تو يه دختري..
    -مگه دخترا ادم نيستن
    مهرداد- هستن ولي از اين كارا نديدم بكنن
    -از حالا به بعد ببين
    مهرداد- اسمت واقعا فريه؟
    نشسته به طرفش برگشتم ..
    -چيه ؟.......قشنگه؟
    مهرداد- نه....حيف چهره ات كه با اين اسم مزين شده
    بركشت و راست تو جاش دراز كشيد.....تا حالا كسي درباره اسم و چهره ام چيزي بهم نگفته بود...مگه چهره ام چطوريه كه اين مي گه ...؟
    -منظور ت چي بود؟
    مهرداد- هيچي
    -چرا يه منظوري داشتي
    مهرداد- نداشتم
    -جوابمو بده
    مهرداد- چرا انقدر گير مي دي .........يه چيزي پروندم
    ...به در حموم نگاه كردم ...
    شايد يه حموم حالمو جا بياره...
    از جام بلند شدم ...
    دنبال يه پارچه يا چيزي گشتم كه بتونم دستاشو ببندم ..چيزي پيدا نكردم......گوشه ملافه رو گرفتم و شروع كردم به پاره كردن
    مهرداد- چيكار مي كني؟
    -هيچي مي خوام راحتر برم حموم
    مهرداد- با اين كار؟
    فقط سرمو تكون دادم ....بعد از اينكه كارمو كردم ديدم واقعا خوابم مياد ...
    اوه من چه مرگمه ....
    ولي بهتره دست و پاشو ببندم شايد شبي...... نصفه شبي خواست اسلحمو برداره ...
    -دستاتو بيار بالا ....
    مهرداد- باور كن من كاري نمي كنم
    -مي دونم ولي من اينطوري راحترم ..
    شروع كردم به بستن دستاش..
    مهرداد- عقل كل طناب از پايين مي يوردي..... حتما بايد اتاقمو به گند مي كشيدي
    -پاهاتو جفت كن ببينم ...
    حسابي محكم بستمشون..
    دراز كشيدم تفنگ اذيتم مي كرد ..از پشتم برداشتمش و گذاشتم رو عسلي
    دستامو رو سينه ام گذاشتم........ واقعا خوابم ميومد
    مهرداد- يعني چي؟......... حالا تو بايد بخوابي...... من زجر بكشم ....
    من اينطوري چطوري بخوابم.........مگه نمي خواستي بري دوش بگيري ؟
    حوصله جواب دادنشو نداشتم ...چشمام خيلي سنگين شده بود...
    شروع كرد به تكون خوردن
    -انقدر تكون نخور خوابم مياد
    مهرداد- بي انصاف لااقل دستامو باز كن من بخوابم ...
    -همينطوري بخواب ...
    ديگه نمي شنيدم چي مي گه .......
    با تكون خوردن تخت چشمام از هم باز شد..........فكر كردم صبح شده ....
    چشمامو با دست كمي ماليدم
    -اه تو هنوز نخوابيدي؟
    مهرداد- نامرد ......دستام بي حس شد .....
    -ساعت چنده ....؟
    به ساعت نگاه كردم ...
    ساعت 3 صبح بود....
    -چقدر كم خوابيدم
    دوباره سرمو گذاشتم رو بالش
    مهرداد- فري خواهش مي كنم....... داره جونم در مياد...
    -هنوز كه در نيومده
    مهرداد- بايد باز رو به موت بشم كه دلت به حالم بسوزه
    خوابالود تو جام نشستم و شروع كردم به خاروندن سرم
    بيچاره انقدر تقلا كرده بود ........كه رنگ به روش نمونده بود...
    -داري خيلي اذيت مي شي ...
    سرشو تكون داد
    -تحمل كن چيزي به صبح نمونده
    مهرداد- فري
    -هان
    مهرداد- فري
    برگشتم و با چشماي بسته به حرفش گوش كردم
    -بنال
    مهرداد- من بايد برم دستشويي
    به در دستشويي نگاه كردم
    -دستشويي براي چي مي رن؟اوه
    -واجبه
    سرشو تكون داد
    -نميشه همينجا كارتو كني
    با عصبانيت ...........فري
    -باشه بابا
    شروع كردم به باز كردن دست و پاش ....
    تفنگو برداشتم و به طرفش گرفتم
    -تا دو دقيقه ديگه اينجا باش وگرنه خودم ميام تو.......نه يه دقيقه ديگه اينجا باش .....
    به طرف در رفت و من همونطور نشسته افتادم رو تخت ....... چشمامو نيمه باز به در دوختم ...خيلي خوابم ميومد..درو بست ..
    -حالا يك داري يا دو؟
    مهرداد- چي؟
    -يعني بزرگ يا كوچيكه؟
    به زور خندمو نگه داشتم ..... ..
    -باشه جواب نده فقط الودگي صوتي راه ننداز ...دوست ندارم ارامشم بهم بخوره...
    صداي سيفون امد ...
    -افرين همينطوري بي سر و صدا كارتو بكن ...
    فقط مهردادي بي سر صدا يه دفعه نزني لايه اوزونو تخريب كني...
    انوقت من نمي دوني چه جوابي به سازمان ملل بدم .. اوه سازمان ملل چه ربطي به موضوع داشت اخه ........خندم گرفته بود ...
    در باز شد..
    -ناقلا گفتم يه دقيقه چرا شد 45 ثانيه...
    و باز خنديدم
    مهرداد- ميشه خواهش كنم لباسامو بدي ...
    -تا صبح نميشه
    با موهاي ژوليده و چهره اي در هم برگشت سر جاش ...
    مهرداد- تا به حال هيچ كس انقدر براي خواب عذابم نداده بود...
    پتو رو كنار زد
    مهرداد- برو اونور
    جواب ندادم
    مهرداد- اذيت نكن ديگه جون ندارم وايستم ...
    باز م جواب ندادم .بيچاره تلو تلو رفتم رو مبل افتاد .....
    به شدت خوابم ميومد...
    كمي سرمو اوردم بالا ...معلوم بود از بي خوابي بيهوش شده ...
    تفنگو گذاشتم زير بالشت و چشمامو رو هم گذاشتم ....نزديكاي 6 بود كه چشمام باز شد ....
    مهرداد همونطور افتاده بود رو مبل ....
    از جام پاشدم و كش و قوسي به بدنم دادم ..خيلي كوفته بود ..هوس يه حموم كردم اول به در اتاق نگاه كردم روش كليد بود ..درو قفل كردم ....به طرف
    حموم رفتم
    ..لباسامو در اوردم ..بانددا رو از روي سينه ام باز كردم ..
    -اخ داشتم خفم مي شدم..چرا از ديشب عقل نكردم اينا رو در بيارم ....بي خود نيست كه مي گن عقل نباشه جون در عذابه ...
    لباسارو كه اويزون كردم چرخيدم برم زير دوش ...
    -اينجا حمومه يا كويته؟ ...جلل الخالق .يعني .درست امدم ؟
    اااااااااااااااااااااا اينجا 10 برابر دستشويي خونه ماست .. 10 برابر چيه بابا .... 100 برابر....
    چه خوشملم هست ..ادم دلش نمياد كاري كنه...شير ابو باز كردم ..
    .اوففففففففففففف دل ادم جلا مياد ..... شروع كردم به پر كردن وان ...هر چي گيرم مي امد خالي مي كردم تو وان ...
    -شامپواش چه بويي خوبي مي دن ...
    پاي چپمو اول گذاشتم بعدم راست.......بعدم ولو شدم..واي ننه ننه من با اين همه خوشي كجا بذارم برم ....
    هي دستامو به لبه هاي وان مي گرفتم و معلق مي شدم ..از خوشي هي پاهامو محكم تكون مي دادم هر چي اب و كف بود ريختم اطراف وان...
    - فري ....مرگ تو ....اينجا جون مي ده براي ازاد كردن حنجره ...
    فضاي بخار كرده و حس خوب ...
    - راستشو بگو...... راستشو بگو كجا رفتي بودي...
    صداي مو نازك كردم
    به خدا رفتهبودم سقا خونه دعا كنم
    شمعي كه نذر كرده بودم.... واسه مهرداد قوزوووووووووو ادا كنم
    دروغ نگو، دروغ نگو ، دروغ نگو تو رو به خدا گولم نزن
    بهم مي گن پشت سرت از مرد وزن
    تو رو با رقيب من ديده ان تو اون بالا شهر كه با او گرم سخن نشسته بودي لب تخت
    اه وا خا ك تو گورم اق رضا موشي ...دروغ ميگندوروغ ميگن ديگه از اين حرفا نزنمرگ من از اين حرفا نزن
    به خدا رفته بودم سقاخونه دعا كنم
    شمعي كهنذر كرده بودم واسه شفاي عقل مهرداد قوزو دود كنم
    بلند زدم زير خنده و پاهامو بيشتر تكون دادم
    بلند مي خنديدم ....بعد از كلي ادا و مسخره بازي و اواز خوندن ..بلاخره رضايت دادم بيام بيرون ...
    - بي خود نيست اين پولدارا هر روز مي رن يه دوش مي گيرنا.... من جاشون بودم روزي دوبار مي رفتم ..
    -ماها چقدر از مرحله پرتيما هر هفته.... اخر هفته اونم مي ريم حموم نمره ..هيم براي ابجيامونم فيگور ميايم
    با حوله ها حسابي سرمو خشك كردم ...به طرف لباسام رفتم ..
    -اه پس اينا كوشن ...
    همه جا رو كشتم ولي اثري از لباسا نبود ...
    لايه درو اروم باز كردم ...و كمي سرمو دادم بيرون
    مهرداد با لبخند رو به روي در نشسته بود...
    - لباسام كو؟
    مهرداد- كليدا كو؟
    -خجالت بكش لباسامو بده ...
    مهرداد- چرا خجالت بكشم ....مگه تو ديشب منو لخت نفرستادي كه بخوابم
    -تو مردي ديونه..........لباسامو بده
    مهرداد- كدوم لباسا
    -مسخره نشو مهرداد من لباسامو مي خوام
    مهرداد- ديگه لباسي وجود نداره
    - يعني چي ....؟
    بهش با ترس خيره شدم ...با شست به پنجره پشت سرش اشاره كرد..
    -تو كه نمي خواي بگي انداختيشون بيرون
    مهرداد- چرا دقيقا همينو مي خوام بگم ...
    -حالا من چطور بيام بيرون؟
    مهرداد- همونطور كه من امدم
    -خيلي پرويي
    چشماشو بست و خنديد....
    -اذيت نكن مهرداد بيارشون ....منم كليدا رو بهت مي دم ...
    مهرداد- خواهش كن
    من بميرم از توي قوزوووووووووو خواهش نمي كنم ....
    شونه هاشو بالا انداخت ....درو محكم بستم ..
    - چه خاكي بريزم تو سرم ....به مولا اين ديووونه است ...
    به سبد لباسا نگاه كردم ..يه نگاه توش كردم ....لباساي ديروزش بود ...
    -كاچي به از هيچي ..ناچاريه ديگه ....
    شلوارشو پام كردم ..اينقدر گشاد ه كه نپوشيده سر مي خوره ...
    درش اوردم ....پيرهنشو پوشيدم ..قيافم خنده دار شده بود...بدون شلوار كه نمي تونم برم ....
    شلوارو پوشيدم .....و با دست نگهش داشتم ...لامصب هر چيم مي خوريم اين كمر سايزش بيشتر از 36 نميشه كه نميشه ...
    حالا اسلحه رو كجا بذارم مجبور شدم بين لباساي كثيف قايمش كنم ...
    از حموم امدم بيرون ...بلند زد زير خنده
    مهرداد- خوشم مياد از رو نمي ري ...
    -حالا كه كليدا رو بهت ندادم مي فهمي كي از رو نمي ره
    دستشو به طرفم دراز كرد ...رد كن بياد
    -شرمنده قوزو جان ....من اون لباسا رو خيلي دوست داشتم ...
    هر قدمي كه بر مي داشتم شلوار مي خواست از پام در بياد ....پاچه هاش بايد بالا مي زدم وگرنه مي يو فتادم ...........رو لبه تخت نشستم و شروع كردم به تا
    زدن ....
    مهرداد- كليدا رو بده ...مگه نمي خواي پولو برات جور كنم
    -اول لباساي منو جور كن قوزووووووووووووووو
    باشه منم همينجا مي شينم بببينم مي خواي چيكار كني ...گدااااااااااااااااااا
    بهم خيره شد و منم بهش ....
    مهرداد- ببين اينطوري نه من مي تونم كاري كنم نه تو ....بايد به يه توافيق برسيم ....
    -ديگه چي ؟....حالا كارم به جايي رسيده كه تو برام تعيين تكليف مي كني
    مهرداد- بزار قبل از امدن پدرم كارتو راه بندازم ...
    -اول لباسا
    مهرداد- لباساتو انداختم بيرون ...
    -منم كليدا رو انداختم تو چاه توالت
    مهرداد- نخير حرف زدن با تو بي فايده است .....كلا. بي نتيجه است....
    دوباره رو مبل دراز كشيد..
    مهرداد- من كه كاري ندارم ..هركاري كه مي خواي بكن ...
    -باشه منم مي خوابم ببينم كي مخت راه مي يو فته ...
    رو تخت دراز كشيدم ....
    دوتا مون بيدار بوديم و به يه چيزي خيره شده بوديم ....
    ساعت 7 بود ...داشتم كلافه مي شدم ...
    بايد كوتاه مي يو مدم ....اينطوري بد مي شد...
    كمي بلند شدم كه بهش بگم باشه و جاي كليدا رو بهش نشون بدم ...
    كه يهو سر و صدايي از پايين امد و پشت بندش فرياد
    بابا- مهرداد بابايي كجايي بدو بيا كه بابا امده
    با صداي پدرش مهرداد چنان از جاش پريد كه محكم خورد زمين منم بدتر از اون ....
    مهرداد- تو هم شنيدي يا من اشتباهي شنيدم
    - مگه اين قرار نبود شب بياد؟
    مهرداد- واي واي.....بايد مي دونستم كاراش هيچ وقت طبيعي نيست ....به سمت كمد لباسا دويد
    مهرداد- اينو بازش كن
    - پس من چي ؟
    بابا- مهردادددددددددد..........بدو بيا ببين بابايي چي براي پسره بي ذوقش اورده....
    دوتامون وسط اتاق وايستاده بوديم ...
    مهرداد- تو اولين فرصت خودم مي كشمت ..
    - حتما تونستي اينكار كن ....
    باب- تا 10 مي شمرم بيا بيرون كه مي پرم تو اتاقت ..
    مهرداد- نه نه الان مياد ...
    بابا- يوهوووووووووووووو...مهرداد
    مهرداد دوتا دستشو گذاشت رو سرش انگار داشت اطلاعاتشو به روز مي كرد ...سريع به طرفم برگشت ...
    مهرداد- تو ازيتايي.... گرفتي كه ؟....فقط عين ادم برخورد كن
    - هوي من
    مهرداد- الان وقتش نيست بحث نكن..... الان ميادش خواهش مي كنم ...اون قلبش ضعيفه ....كاري نكن كه درجا به كشتنش بدي
    دستمو محكم گرفت و منو به دنبال خودش از اتاق كشيد بيرون.... با سرعت به طرف پله ها دويديم...
    تا رسيديم به پله ها ...يه شاخسين گنده جلومون ظاهر شد....كه باعث شد دوتامون چون با سرعت مي دويديم يه قدم از ترس بپريم عقب.... من تعادلمو از
    دست دادم و محكم خوردم زمين ...
    - اخ ...
    شاخسين پرت شد تو بغل مهرداد...
    اونم از هول افتاد بغل دست من
    به مردي كه رو به روي دوتامون وايستاده بود نگاه كردم ....
    خداي من اين باباشه...
    ارومن كنار گوش مهرداد
    -اين باباته؟
    با ترس فقط سرشو تكون داد
    - خاك تو گورت اين كه از تو جونتره
    پدرش با لبخند دوتا دستشو به پهلوه زده بود ...و به ما نگاه مي كردمهرداد- بابا مگه قرار نبود شب بياي ؟
    پدرش دستاشو از هم باز كرد
    اي بي خاصيت اين چه وضع خوشامد گويي ...بپر بغل بابايي كه دلم برات شده قد يه گودزيلا ...
    دوتامون گيج افتاده بوديم زمين ...
    بابا- چرا عين ماست افتاديد رو زمين
    يه دفعه انگار چيزي يادش امده باشه ...
    بابا- تو ازيتايي؟
    سرمو تكون دادم
    بعد انگشت اشاره اشو به طرف خودش گرفت
    بابا- عروس من؟
    سرمو تكون دادم
    يه لحظه نگاش بين من و مهرداد چرخيد .....
    محكم دوتا دستشو كوبيد رو دوتا لپش
    بابا- اي واي ....خدا از سر تقصيراتم بگذره ...
    به مهرداد با دهن باز نگاه كردم ...
    بابا- خدا منو مرگ بده نمي دونستم مشغوليد وگرنه با سرو صدا ي بيشتري ميومدم و بلند زد زير خنده
    يه دفعه متوجه منظورش شدم ....
    زود به مهرداد نگاه كردم ...
    - واي واي واي مهرداد ...مهرداد خودتو جمع كن بي ابرو..... با جيغ از جام بلند شدم مهردادم تازه فهميده چي شده از جاش پريد و با من به طرف اتاق دويد
    بابا- بچه ها
    دوتامون برگشتيم طرفش
    بابا- خودتون بس نيستين.... شاخسين منم داريد مي بريد شيطونا
    مهرداد به دستش نگاه كرد و پرتش كرد تو دستم ...
    - چرا مي ديش به من....
    منم پرتش كردم رو زمين
    دوباره شروع كرديم به دويدن
    بابا-بچه ها
    در حال نفس زدن برگشتيم
    با انگشت اشاره در يكي از اتاقا رو نشون داد
    باب- از اين اتاق امديدي بيرونا ..بدويد ..بدويد اينجا
    مهرداد راه برگشته رو برگشت و منم دونبالش تا خواستم بپريم تو ...
    بابا- بچه ها
    تو دلم ...اي مرض ..اي درد ...چته هي مي گي بچه ها..بچه ها
    بابا- راحت باشيد ....من خيلي صبر دارم تا هر وقت خواستيد..اصلانم عجله نكنيد ... من پايين منتظرتونم
    مهرداد با حالت عصبي- بابا
    جونم بابايي
    مهرداد دستمو كشيد و منو با خودش برد تو اتاق درو بست .... دوتامون به در تكيه داديم و اروم سر خورديم پايين ..
    رنگ دوتامون پريده بود...
    داشتيم نفس تازه مي كرديم كه در اتاق محكم كوبيده شد
    دوتامون جيغ كشيديم ..من از ترس نا خودآگاه پريدم تو بغل مهرداد
    پدرش بلند در حالي كه مي خنديد-
    ببخشيد فقط يه شوخي در حد المپيك بود
    - اوه خدا اين بابات چرا به تو نرفته
    مهرداد- من بايد به اون برم كه نرفتم ...
    - ولي بدم نبود به اون مي رفتي
    يه دفعه منو از بغلش پرت كرد بيرون
    مهرداد- تو چرا امدي تو بغل من
    - هوي من نيومدم تو خودت منو گرفتي
    مهرداد- روتو برم هي
    دستامو تو هم بغل كردم با حالت طلب كارانه اي
    -اين چرا امد؟
    مهرداد- هميشه همين كارو مي كنه مثلا مي خواد سورپرايزم كنه
    - اما يه چيزيو رو فهميدم
    مهرداد- چي رو
    - اينكه جيشويي
    برگشت طرفم
    - با خنده..... خودش گفت برات شاخسين مياره كه ديگه شبا جاتو خيس نكني
    مهرداد- اون كليدا رو بده به من
    -من چي بپوشم ..
    مهرداد- اول كليدا رو بده
    -تو گلدونه
    بلند شد و رفت كليدارو برداشت
    -پس من چي؟..........اون فكر مي كنه من ازيتام
    مهرداد- برو اتاق بغلي چند دست لباس ازيتا هست از اونا استفاده كن ...
    - بابات رفت پايين
    مهرداد- اره بابا...زود باش
    مهرداد مشغول برداشتن لباساش شد ...منم نشسته رو زمين بهش نگاه مي كردم
    مهرداد- چرا نشستي؟
    -چيكار كنم؟
    مهرداد- بلند شو برو لباستو عوض كن....نمي خواي كه فكر كنه واقعا داشتيم كاري مي كرديم
    گر گرفتم
    اروم از روي زمين بلند شدم...
    دستگيره درو گرفتم ...درو باز كردم ..يه قدم به بيرون گذاشتم ولي زود برگشتم تو
    -هي
    برگشت طرفم
    -پول من چي ميشه؟
    - فكر نكن چون بابا جونت امده ....من لال موني مي گيرمو چيزي نمي تونم بگم .....اگرم از اين فكرا مي كني يكم وجدان درد بگير بخاطر ازيتا جونت
    داشت منو نگاه مي كرد
    - چيه ؟چرا داري منو برو بر نگاه مي كني ..براي من از اين تريپ مظلوما نيا .....هر بار كه لفتش بدي ....مجبورم يه يادگاري از وجود نازنين ازيتا جونتو
    برات بفرستم .....
    پوزخند ي زدم
    - من هميشه خندون نيستم ...گاهي هم هار مي شم و بد پاچه مي گيرم ....چيكار كنم ...گدا صفتم ديگه .....
    دوباره امدم بيام برم بيرون كه يادم افتاد
    - هوي
    مهرداد- مرض و هوي...... بلد نيستي دو كلام عين ادم حرف بزني ...فقط هيكل گندي كردي ...
    -حيف ....پاپي جونت امده نمي خوام حالتو بگيرم وگرنه نمي زاشتم انقدر راحت
    فك لقتو حركت بدي و هي دور برداري...حالا بگو اتاق اون نفله كجاست ...؟..
    مهرداد- دوتا اتاق انورتره
    ...رومو گرفتم كه برم... شلوارو با يه دست گرفته بودم كه سر نخوره
    - راستي ادب من همين قدر ه مي توني تحمل كن نمي تونيم به درك ....قوزوي بي خاصيت .....
    باباش امده اقا به فكر تريپ زدنشه ...بيچاره حق دارهه هي بهت بگه بي خاصيت
    از اتاق امدم بيرون و درو محكم بهم كوبيدم ....
    -پولو ازت مي گيرم بعد حاليت مي كنم گدا صفت كيه ...بي شعور عوضي ....هي مي گه گدا صفت...
    ناخواسته باز بغض كرده بودم ....
    در اتاق ازيتا رو باز كردم ....
    - نگاه تروخدا .....طرفاي ما دختر عقدم بكنه.... تا روز عروسي يه شبم نمي مونه خونه داماد
    انوقت اينا يه اتاقم براي خانوم خانوم اماده مي كننه ...گفتن عروس فرش خونه پدر شوهر ميشه ولي يادم نمياد گفته باشن سراميكم ميشن ...
    دست چپمو باز كردم و يه گاز از رو و يه گاز از پشت گرفتم ..بلا به دور ...حيا رو خوردن و ابرو رو قي كردن ....
    - ننه ام اگه بود....مي ديد من از اين غلطا مي كنم .... درسته زنده به گورم مي كرد ...
    واي واي توبه توبه
    اينجام كه تختش دو خوابه است ...
    حقم دارن طفلكيا........ مي خوان تنوع تو كار داشته باشن.... كه به زورم شده از هم زده نشن......ولي والا اوني كه من ديدم ارزش يه بوسيدنم نداره ....
    يه دفعه ياد بوسه مهرداد افتادم ....
    دستمو گذاشتم رو لبم و با انگشت اشاره كمي روشو لمس كردم.....
    با ياد اون لحظه لبخندي به روي لبم نشست ...داشتم تو روياي خودم سير مي كردم كه يكي محكم كوبيدم تو فرق سرم ...
    -احمق هوا برت نداره ....فكر كردي يه قوزي بي خاصيت ....عاشق يه گدا صفت مي شه ....
    از خودم بدم امد كه چرا اين فكرو كردم و خودمو براي لحظه اي كنارش حس كردم .
    سرمو تند حركت دادم و اين افكار مزاحمو از ذهنمو دور كردم ..
    با عجله رفتم در كمد لباسا رو باز كردم ...
    قلبم يه لحظه از حركت وايستاد....
    لباسايي رو مي ديدم كه فقط دلم به ديدنشون پشت ويترين مغازه ها خوش بود......
    دستمو دراز كردم و گوشه يكي از لباساي شبو گرفتم و تو دستم شروع كردم به نوازش پارچه لباس ...
    لباسو رو رها كردم و دستمو از اولين لباس كشيدم رو ي تك تك لباسا.....
    4 دست لباس شب ... 5 دست كت يا با شلوار بود يا دامن ....
    دوتا كشو پاييني رو كشيدم بيرون ..كشوي اول ...كفشايي بود كه با لباساي شب ست شده بود با هر لباس يه جفت بود..كشوي دوم 4جفت كفش بيرون بود..
    پاشنه بلند ....اسپرت ...يه جفت هم نيم چكمه ....
    روي ميز لوازم ارايشش پر بود از انواع اسپريه و ادكلن ..يه صندق لوازم ارايشم بود درشو باز كردم يكم براندازش كردم ..گوشه صندوق يه جاي دست بود
    گرفتم و كشيدمش بالا ....يه لحظه فكر كردم كه خرابش كردم
    ولي در كمال ناباوري ديدم كه كشو كشو از داخل جعبه خارج مي شه...توي هر كشو هم انواع مختلف لوازم ارايش بود ...
    بغلاي جعبه هم كشو داشت
    هر كدوم كه مي كشيدم توش يه چيزي بود ....
    كشوهاي ميز ارايشو كشيدم بيرون ...انواع روسري و شال..كشوي بعدي لباساي راحتي و زير
    هر كدوم كه باز مي كردم از هر چيزي بيشتر از 2 دست بود....
    دو قدم عقب رفتم و به خودم نگاه كردم .....چرا بايد اين همه تفاوت باشه ..من كه به عمرم يه بارم ياد نمي ياد عين يه دختر لباس پوشيده باشم ....حالا با
    اين همه لباس احساس بدي پيدا كرده بودم ....شايدم حس خوبي بود....اما برام قابل هضم نبود....
    تو افكار خودم بود كه در اتاق باز شد
    مهرداد- تو هنوز چيزي نپوشيدي ؟
    به مهرداد كه جلوي در ايستاده بود نگاه كردم ....چنان به خودش رسيده بود كه انگار مي خواد بره يه جلسه رسمي ......چقدر با اين تيپ قشنگ شده
    مهرداد- با توام؟....... به چي نگاه مي كني؟ ..
    -هان؟
    مهرداد- مي گم چرا هنوز چيزي نپوشيدي
    ؟
    برگشتم و به كمد لباسا نگاه كردم
    -نمي دونم چي بپوشم ...
    دستگيره درو رها كرد و امد تو
    مهرداد- اين همه لباس ...يكي رو خوب بردار
    - ناراحت نمي شي من از لباساي نامزدت استفاده كنم
    مهرداد- بشم يا نشم چه فرقي مي كنه ..الان مجبورم...پدرم خيلي وقته پايينه يه چيز بپوش بيا پايين ...
    -اخه چي ؟
    جلوي لباسا وايستاد و كمي سرشو خاروند ....برگشت به طرفم.... به هيكلم نگاه كرد ...
    نمي دونم چرا حس بدي پيدا كردم ...
    اونطور كه نگاه كرد ......فكر كردم جلوش لباس تنم نيست ....
    كمي لباسا روزير و رو كرد .....اخر از بينشون يه كت و شلوار شكلاتي برداشت ....
    به طرفم گرفت .
    مهرداد-.تو از ازيتا لاغر تري ....موقعه خريد نمي دونم چه اصراري داشت يه شماره كوچيكتر برداه......احتمالا ديگه نپوشه ...چون يكم براش تنگه ..بيا
    بگيرش... فكر كنم اين بهت بياد ....
    اروم دستمو دراز كردم ولباسو از دستش گرفتم
    مهرداد- هي منو هم تهديد نكن .....پولو برات جور مي كنم ولي جلوي پدرم يكم ابرو داري كن .....
    فقط بهش نگاه كردم .....يه لحظه طوري نگام كرد كه فكر كردم مي خواد چيزي بگه ..ولي بدون حرف از اتاق خارج شد .
    لباسامو در اوردم و شروع كردم به پوشيدن ....مثل اين بود كه خياط از روز اول اين لباسو براي تن من دوخته باشه ............ جلوي اينه قدي وايستادم و خوب خودمو برانداز كردم ..احساس فوق العاده اي بود ..يه لحظه فكر كردم منم يكي از اون پولدارم كه تو لباس پوشيدن و تيپ زدن چيزي ازشون كم ندارم .
    برسو برداشتم و موهاي نيمه مرطوبم شونه كردم ...يه نيم نگاهي به لوازم ارايش كردم ...خيلي دوست داشتم يكيشونو امتحان كنم ....
    گاهي براي خودم رژ لب و چند تيكه لوازم ارايشي مي گرفتم ....ولي خيلي كم استفاده مي كردم ....چون محله ما طوري نبود كه بخوام مدام از اين چيزا
    استفاده كنم
    يكي از رژ لبا رو برداشتم و رنگشو رو انگشت شستم امتحان كردم ..از رنگش خوشم امد ...به طرف لبام بردم و كمي به سمت اينه خم شدم ...
    - هوي ........فري......... مسخره.... داري براي كي خوشگل مي كنه ؟...چه لزومي داره اين كار ...
    مي خواي بگي تو هم خوشگلي ..
    احمق اگه خوشگلي كه بدون اينام خوشگلي ...
    -انقدر نديد بازي در نيار ....اصلا نفهم.... حالت مي شه از وسيله يكي ديگه استفاده كني...
    با عصبانيت تهشو چرخوندم و درشو بستم و پرت كردم تو جعبه ...
    دوباره جلوي اينه قدي وايستادم ... پشتمو به اينه كردم بعد صورتمو برگردونم طرف اينه ..دستامو رو كمرم گذاشتم و ژست ژورنالي گرفتم ..
    - .اوه چي شدم .....رضا موشي ببينه نخوره برام 10 تا كله ملق ميزنه ...
    يه دفعه چشمام به پاهام افتاد...بدو به طرف كشو رفتم و كشيدمش بيرون يه جفت كفش بندي پاشنه بلند مشكلي برداشتم ولوي زمين شدم شروع كردم به
    پا كردن ..از جام پريدم و خودمو به اينه رسوندم باز همون فيگور....... البته اينبار با كفش
    - واي ننه هر بار تيكه تر ميشم ...
    .باز چشمم به رژ لبه افتاد...
    -خاك تو گور نديد بديدت...... نه نه نه نه ....
    با زبونم لبامو تر كردم
    هنوز چشمم دنبالشون بود
    -اخه چطور دل بكنم .... فقط يكم ادكلن ....
    اولي رو برداشت ..
    -اوه بوي عرق زير بغلو ميده ..اي اي ...تف به سليقه ات. بياد.دختر ....بعدي رو برداشتم ....بوي شربت معده فاطمه خانومه مي ده ....بعدي..... اي اي .به
    .بوي باد فتق گفته زكي ....ازي اين چه سليقه خركي كه داري تو...
    بعدي رو برداشتم اين خوب نباشه از خيرش مي گذرم
    خوب بو كردم ...اوه اين عاليه ....دستمو دادم بالا يكم اينور ..بعد دست ديگمو بردم بالا
    - يكمم اينجا حالا ....برو زير گلو ...يه نمه رو لباس ...
    چرا داره سرم گيج مي ره ....چرا چشمام لوچ شده....نگران نباش دختر اينا از بي جنبه بازيه ......بلاخره عادت مي كني ...تلو تلو خوران به راه افتادم
    ..اميدوارم سالم به پايين برسم ...از پله ها اروم رفتم پايين ....
    گوشامو تيز كردم .....
    بابا-اصلا فكر نمي كردم ازيتا اين شكلي باشه
    مهرداد- چطور؟ خيلي بده؟
    بابا- نه بابا تو به اين مگي بد .........حالا كجاست ؟
    مهرداد- داره لباس عوض مي كنه الان مياد
    بابا- اخه پسر اين چي بود كه تنش كرده بودي ....يه لحظه فكر كردم تويي كه به طرز فجيحي لاغر شدي و بلند زد رزير خنده .....
    نمي دونم چرا نسبت به پدرش يه احساس خوبي پيدا كرده بودم ...
    هنوز نرسيده به اخرين پله جهش زدم به طرف پايين و با صداي تقريبا شبيه نعره مانندي
    - جميعا..............سلاممممممم من امدم ....
    مهرداد كه بي نوا سنگ كوپ كرد ...وبا ترس به طرف من برگشت ..نيشم تا بنا گوش در رفته بود
    دستشو گذاشته بود رو قلبش و با وحشت به من نگاه مي كرد....
    ولي پدرش غش كرد بود از خنده
    مهرداد- اين چه طرز امدنه
    جواب ندادم و به مهرداد نگاه كردم ...همونطور كه دستش رو قلبش بود با چشماي باز بهم نگاه مي كرد
    غرق نگاش شدم..از ديروز تا حالا اينطوري نگام نكرده بود ..تو نگاش نفرت نبود ...با صداي پدرش دوتامون دست از نگاه كردن كشيديم
    بابا- انقدر دختر مردمو ديد نزن
    بعد رو به دوتامون
    بابا- تو رو خدا جلوي من پيرمرد يكم مراعات كنيد ..اينطوري منم حوس مي كنم نامزد بگيرما ..حالا بايد هي بيام به اين بي خاصيتو رو بندازم كه تو رو خدا
    بيا برام زن بگير ....اين بي خاصيتم هي برام بز برقصونه ...
    با اين حرفش خندم گرفت
    پدرش به چهره خندونم نگاه كرد
    بيا پيش خودم بشين به اندازه كافي پيش اين بي خاصيت بودي
    در حالي كه لبخند مي زدم..... از كنار مهرداد رد شدم و براش يه چشمك زدم و كنار پدرش نشستم ...
    مهرداد با خشم بهم نگاه كردم
    بابا- حالا اين پسره منه .....مجبورم تحملش كنم تو چطور كلاه سرت رفتو بهش بله رو گفتي ...
    بهترين موقعيت براي تلافي بود...رو مبل لم دادم و پامو انداختم رو اون يكي پام ...
    - اي باباجون چي بگم..دست رو دلم نذاريد كه دلم تانكر خونه .... بسوزه پدر عشق عاشقي .....كه ادم عاقلو از راه به در مي كنه ....
    پدرش بلند زد زير خنده و با كف دست چنان كوبيد رو شونه ام كه دومتر پرت شدم جلو ....
    نفسم يه لحظه بند امد....چند بار سرفه كرد
    بابا- اخه اين بي خاصيت چي داره كه ادم عاشقش بشه
    دستمو رو قفسه سينم گذاشته بودم و سعي مي كردم بلند نفس بكشم ....
    مهرداد- بابا اين چه طرز زدنه .....روده اش امد تو دهنش
    اه بابايي راست مي گه
    بهش نگاه كردم ..
    بابا- .قصدم روده نبود..... به جان اين مهرداد بي خاصيت ..مي خواستم معده اتو جابه جا كنم
    - نگران نباشيد عوضش روده ام كلا پي بندي شد...رفت پي كارش .
    بابا- واي مهرداد مهرداد......حيف اين دختر كه براي تو حروم شد ...
    دوتايمون به مهرداد كه حرص مي خورد مي خنديدم ...
    به طرفم برگشت ..پدر مادرت كي ميان؟
    - چي ؟
    بابا- نخودچي ..كيشميشي..... ارپيچي ...هر چي پيچ پيچي ... لئوناردو داوينچي
    در حالي كه مي خنديدم به مهرداد نگاه كردم ...كه ببينم چي جواب مي ده
    مهرداد با ناراحتي و عصبانيت
    مهرداد- فكر نكنم تا ماه اينده بيان ..
    پدرش به درو ديوار خونه يه نگاهي انداخت..
    بابا- چند وقته تو اين خراب شده مهموني نگرفتيد...؟
    من و مهرداد بهش نگاه كرديم ....
    تو دلم گفتم ....اين به اين خونه ميگه خراب شده ..پس اگه خونه ما رو ببينه چي مي گه
    مهرداد- از وقتي كه شما رفتيد مهموني ديگه نگرفتيم
    بابا- ازي ازي ..مطمئني از انتخابت پشيمون نيستي؟.... اگه بخواي همه چي رو بهم بزني من همه جوره مثل كوه پشت سرتما...زياد به اين دلخوش نباش
    ..انگار اين ادم تو زندگيش چيزي به اسم خنده و شادي رو نديده
    -نه بابا جون شما ....
    وسط حرفم پريد ....انقدر نگو بابا.... مگه من چند سالمه ..
    - پس چي بگم ؟
    هر چي دوست داري؟
    - يعني چي؟
    چهره من .... تو رو بياد كي مي ندازه؟ ...
    به مهرداد نگاه كردم ...
    با پوزخندو لودگي به مهرداد كه در حال امپر سوزوندن بود نگاه كردم
    -حيف مهرداد به شما نرفته ....الن دلنوم كه بايد پشتون لنگ بندازه ....بهش چشمك زدم پس چي بهتون بگم
    بابا- واي قلبمممممممم.... الاناس كه از خوشي پس بيفتم ....تو با اين همه خوش سليقه اي چرا اين عتيقه رو انتخاب كردي
    شونه هامو انداختم بالا
    -چيكار كنم ديگه كار روزگاره ..از دست و اراده من خارج بود و شروع كردم به خنديدن
    پدرش در حال در اورن پيپش با خنده به مهرداد نگاه كرد اونم فهميده بود مهرداد كفريه
    بابا- بهم بگو نادر ..اينطوري بهتره ...
    -واي نگيد تروخدا... زشته ....مردم چي مي گن..من شما رو به اسم كوچيك صدا كنم ؟
    نادر- مردمو كه ولشون كني مي خوان ادمو از زندگي هم ساقطت كنن..... از من به تو نصيحت... با حرف مردم زندگي نكن...... خودمو ....خودت.... و اون بي
    خاصيتو بچسب كه ديگه لنگمون حالا حالاها گير نمياد.......دوتايمون بلند زديم زير خنده
    ....
    مهرداد خون خونشو مي خورد
    مهرداد- ببخشيد من الان ميام ..بايد يه تماس بگيرم ...
    مهرداد از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت ...
    تو فكر اين بودم كه مي خواد به كي زنگ بزنه كه با صداي پدرش از فكر امدم بيرون
    نادر- اين چشه؟
    - چي مي دونم از ديروز تا الان همين طور برج زهرمار شده ....
    نادر- معلومه....تو مي دوني پولو براي چي مي خواد...؟
    شونه هامو بالا انداختم
    - يعني پسرتونو نمي شناسيد؟.... خودمو هم جلوش تيكه تيكه كنم ..جيك نمي زنه ..تازه در كمال ارامش ميشينه.... ببينه من چطور خودمو تيكه تيكه مي
    كنم ...
    در حال خنده ..
    نادر- تو اخلاقت 180 در جه با مهرداد فرق مي كنه ...اميدوارم بتوني اين اخلاقشو عوض كني
    -هميشه همين طوريه
    نادر- تا جايي كه يادم مياد ...متاسفانه اره ......
    يه دفعه با صداي بلند رو به مهرداد
    نادر- مهرداد من اگه جاي تو بودم و تو از مسافرت ميومدي.... همون شب يه مهموني گنده مي گرفتم ....كه چشم هر چي حسود از حدقه در بياد
    ماشالله كه براي نامزديت چنان سري عمل كردي.... كه سازمان سيا جلوت كم اورد ...
    ما رو هم كه قربونت برم .... اصلا ادم حساب نكردي ..
    مهرداد سريع تماسشو قطع كرد .....
    مهرداد- بابا من كه تلفني از شما اجازه گرفتم
    پدرش با ناراحتي ساختگي به من نگاه كرد ..ناراحت نشي ازي جونا ...منظورم تو نيستيا...الهي در و بلاتون بخوره تو سر دشمناتون
    به مهرداد نگاه كرد..رفتي حرفتو زدي قول و قرارتو گذاشتي بعد ياد من افتادي
    دوباره به من نگاه كرد
    نادر- نمي دوني ازي وقتي تلفن زد و گفت ....چه حالي شدم....حالم مثل كسي بود كه داشت تو باتلاق دست و پا مي زنه .....بينيشو الكي كشيد بالا
    ولي به جون دوتاون كه مي خوام دنياتون نباشه.... باتلاق نبودا.... اون موقعه تو يه وان پر كف بودم ....زيادم عمق نداشت ...خدا خيلي بهم رحم كرد
    با اين حرفش از خنده رو ده بور شدم ...
    به زور خندشو نگه داشته بود
    نادر- مهرداد بابايي...خدمتكارا كجان ؟
    مهرداد- دونفرشون رفتن مرخصي ..مهتاج خانوم هم ..
    نادر- اونوكه صبح ديدم رفته بيرون خريد ....
    يه دفعه از جاش بلند شد ....... پاشيد........ پاشيد
    منو مهرداد با هول بلند شديم
    مهرداد- چي شده بابا؟ ..
    نادر- .چي مهمتر از اين كه من امدم ..من نادر حشمت از نوادگان عمه ملوك جان اعظم با اقتدار كامل به خونه خودم برگشتم ..ديگه بيشتر از اين ...
    مهرداد ..ازي ....بايد امشب برام مهموني بگيريد و....با چشاي خندون
    نادر- من مهموني مي خوام
    مهرداد- بابا تو روخدا بي خيال شو
    نادر- نه به جان تو نمي تونم بي خيال شم ....تو شانس اينگه بتونم كسي رو پيدا كنم داري از من مي گيري؟ ...اره؟....... اره ....؟
    نادر- مي بيني ازي اين چشم ديدن من و خوشيمو نداره ...
    پدرش دستاشو از هم باز كرد
    نادر- امشب يه مهموني بزرگ و كله گنده مي گيريم ...
    مهرداد با نارحتي نشست رو مبل
    نادر رو به مهرداد.... ولي عزيزم ناراحت نباش زياد شلوغش نمي كنم ..قول مي دم فقط دوستاي نزديكمو دعوت كنم
    بعد مثل پسر بچه ها كه به مامانشون التماس مي كنن به من نگاه كرد
    نادر- ...فقط 500 نفر ..قول مي دم بيشتر نشن ...
    تازه با يه تير مي تونيم دو تا نشون بزنيم .... هم برگشتن پر شكوه من و البته پر جلالو جبروتم ... هم نامزدي شما دو شيطونو رو به همه اعلام مي كنيم...
    تو كه پدر مادرت نيستن ناراحت نمي شي؟
    سرمو با خنده تكون دادم
    نادر- واي ازي ازي هر بار كه تو رو پيش اين بي خاصيت مي بينم ...مي بينم وقعا داري حيف مي شي...
    مهرداد دفترچه تلفن كو؟..... تا شب كه وقت نداريم بايد به همه زنگ بزنم كه بيان ..
    .دست منو گرفت و به طرف تلفن راه افتاد..
    نادر- نمي دوني حتي تو هواپيما يه ليست هم از مهمونا تهيه كردم ....
    اومممممم.خاله پروين با دارو دستش كه از قضا همون دختراي ترشيدشه...
    عمو سيا...با برو بچ يعني همون دوتا زنش و بچه ها
    به دفعه برگشت به عقب به مهرداد كه با حالت اشفته رو مبل نشسته بود
    نادر- اخلاق كه نداري.... ولي مي دونم برنامه ريزيت عاليه ...پس تدارك غذا و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه هم با تو ...
    به طرفم برگشت و چشمك زد ...
    نادر- مهردادي... عمه ملوكت هنوز داره نفس مي كشه يا داره سينه قبرستون خاك قورت مي ده
    مهرداد- بابا
    نادر- اي بابا باشه فهميدم زنده است ...
    باز رو به من ...مجبورم اونم دعوت كنم ..اگه بفهمه دعوتش نكرديم ..منو درسته قورت مي ده..... سرشو به گوشم نزديك كرد ...انوقت كه اونم نذاره زن
    بگيرم .....
    باهم خنديدم
    - راستي شما چيزي خورديد ...؟
    نادر- تو هواپيما اره.....ولي تو هنوز به من امتحان پس ندادي..... بدو برو برام يه چايي لب دوز ..لب سوز ..ديشلمه بيار .... ببينم سر پسر بي خاصيتم كلاه
    نرفته باشه ...
    - چيزي ديگه ام مي خوايد؟ ..
    نادر- اول از اين سر افراز بيا بيرون.... تا مراحل بعد..
    -حالا اگه سرش كلاه رفته باشه ....چي ؟
    نادر- انوفت خودم سه طلاقت مي كنم ...
    با خنده ....
    -ولي من اون كه عقد...
    نادر- چي ؟
    سريع به طرفم برگشت ..شما هنوز عقد نكرديد...؟
    يه لحظه گنگ نگاش كردم ...
    نادر-مهرداددددددددددددددد
    با خودم ...يهو چي شد؟
    ..مهرداد با عجله امد
    نادر- ازي چي مي گه
    مهرداد- چي شد مگه؟ چي مي گه؟
    نادر- شما دوتا هنوز عقد نكرديد؟
    مهرداد باخشم بهم نگاه كرد ..دستشو با حالتي عصبي تو موهاش فرو برد
    نادر- جواب منو بده.... چرا براش خط و نشون مياي
    مهرداد- خوب بايد شما مي يو مد بعد
    نادر- خوب من امدم
    مهرداد- اما الان كه پدر و مادرش نيستن
    نادر- چطور اون موقعه كه همه كاراتو مي كردي وجود من مهم نبود ..... حالا بايد اونا باشن ..
    ببخش ازيتا ولي من از اين چيزا خوشم نمياد ...
    با ناراحتي به طرف يكي از مبلا رفت ...
    نادر- ببخشيد بچه ها شايد از نظر شما من خيلي قديمي فكر مي كنم ..ولي من از اين روابط خوشم نمياد ...اينكه عقد نباشيد هي رفت و امد داشته باشيد ....
    من با اين چيزا به شدت مخالف ...از تو بعيده مهرداد.... تو كه بايد اخلاق منو خوب شناخته باشي ...
    يه دفعه از جاش بلند شد و به طرف مهرداد امد و دستشو گرفت
    نادر- ببخش ازيتا
    از من فاصله گرفتن و با مهرداد به سمت گوشه اي از سالن رفتن
    اروم به طرف اشپزخونه رفتم.... صداشونو نمي شنيدم ..
    - نه به اون اخلاقش نه به اين افكارش ......
    يه فنجون برداشتم و براش يه چايي ريختم ....
    براي خودم و مهردادم ريختم ..خارج شدم ..دوتاشون رو مبل نشسته بودن ....مهرداد كه بهم ريخته بود
    ولي پدرش در كمال ارامش داشت پيپشو روشن مي كرد ..
    سيني رو به طرفش گرفتم ..
    پدرش خيلي جدي رو به من
    من به مهرداد گفتم..... اگه واقعا مي خوادت بايد زودتر عقدت كنه ...خانواده ات كه مشكلي ندارن؟
    با دهني باز به مهرداد نگاه كردم ...

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات
    نویسندگان
    ورود کاربران
    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر امتیاز دهید