close
تبلیغات در اینترنت
رمان باهال

تبلیغات در سایت ما
دوشنبه 28 آبان 1397

سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر

تبلیغات
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 710
  • کل نظرات : 3
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 7
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,620
  • بازدید دیروز : 676
  • ورودی امروز گوگل : 4
  • ورودی گوگل دیروز : 4
  • آي پي امروز : 19
  • آي پي ديروز : 32
  • بازدید هفته : 1,620
  • بازدید ماه : 12,536
  • بازدید سال : 75,400
  • بازدید کلی : 518,701
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 54.163.20.57
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز : دوشنبه 28 آبان 1397
  • خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    رمان بچه مثبت

    هوی 
    -کوفت بی ادب چته؟
    -طرف اومد .....بدو مٍلی ......اومدش.
    -ایول ...من که حاضرم بشین و تماشا کن.
    موهای وحشیم را با فشار زیر مقنعه ام فرستادم ولی از اونجا که یه عالمه ژل و تافت روشون خالی کرده بودم به هیچ صراطی مستقیم نبودند و از جاشون جم نمیخوردند .....بنابرین بی خیال حجاب و این حرفا شدم و به سمت او که حالا در یک قدمیم بود ،برگشتم.
    صدایم را کمی کلفتر از حد معمول کردم و گفتم:سلام علیکم برادر.
    جا خورد و فقط یک ثانیه نه بیشتر نگاهش را به چشمانم دوخت و من توانستم چشمای خیلی مشکیش را ببینم .
    طبق معمول همیشه نگاهش را به کفشهایش دوخت و جواب سلامم را داد و خیلی مودب گفت:فرمایشی داشتید؟
    با صدایی که از زور خنده کمی بلندتر از لحن اولم بود گفتم :بله،میخواستم بدونم شباهت منو کفشاتون چیه که تا منو میبینید یه اونا نگاه میکنید. 
    صدایحجاب دوستام بلند شد بدون اینکه نگاهشون کنم دستم را به نشانه ی سکوت بالا بردم و و با دست دیگرم که در مسیر نگاه برادرمان قرار داده بودم شروع به زدن بشکن کردم و گفتم:ببین با حرکت دستم سعی کن نگاتو بالا بیاری تا بهت نشون بدم دقیقا کجام.
    زیر لب استغفر الله گفت .سرش را بالا آورد البته نه با حرکت دست من که دقیقا جلوی صورتم قرار داشت بلکه جهت نگاهش به سمتی بود که میتوانم قسم بخورم حتی یک مگس مونث هم از آنجا رد نمیشد.
    پوفی کشیدم و گفتم :نه داداش من اینطوری نمیشه ....حتما پیش یه متخصص بینایی و یکی هم شنوایی برو چون اینبار با صوتم نتونستی پیدام کنی و بشکنی دیگر زدم.
    -فرمایشتونو نگفتید ...
    در حالی که از این همه متانت و صبرش پوزم در آستانه کش اومدن بود گفتم :همین دیگه میخواستم تستتون کنم ببینم بعد از این دو سالی که با هم همکلاسی بودیم بینایتون بهبود پیدا کرد که انگار خدا هنوز شفاتون نداده.
    باز هم بدون اینکه نگاهم کند گفت:خوب اگه تستتون تموم شد با اجازه .
    کیفش را روی شانه اش مرتب کرد و از کنارم گذشت.
    با حرص پایم را روی زمین کوفتم و به این فکر کردم که تو این دوسال که چندین بار سعی در اُسکول کردن طرف داشتم به هیچ نتیجه مثبتی نرسیدم.


    یکی محکم زد پس سرم کورش با لبخند گفت:خوردی هان...هسته اش و توف کن.......
    براش پشت چشمی نازک کردم و گفتم :جوجه را آخر پائیز میشمارند کوری جونم.
    قبل از اینکه جوابم را بدهد نازنین با صدای جیغ جیغوش گفت:وای بمیری ملی کشتیمون از خنده.
    -وای راست میگی ...اگه میدونستم تو با خندیدن میمیری و دست از سر ما بر میداری هر روز برادرمونو تست میکردیم.
    بهروز اومد بزنه پس کلم که جا خالی دادم و اون با عصبانیت ساختگی گفت:هوی..با ناناز من درست صحبت کن.
    حالت عق زدن به خودم گرفتم و گفتم :نانازش ....عق
    -کوفت.....
    شقایق وسط پرید و گفت:بریم کافی شاپ مهمون من.
    یلدا که یه نمه فاز مثبت بودنش فعال بود گفت:وای نه بچه ها 5 دقیقه دیگه کلاسمون با سهرابی شروع میشه .......اینبار اگه نریم پدرمونو در میاره .
    کورش گفت:نترس بابا این دیگه دست ملیسا را میبوسه که باز واسه سهرابی فیلم بازی کنه و خرش کنه.
    هر 6نفرمان به سمت کافی شاپ حرکت کردیم .
    بچه های دانشگاه ما را اکیپ 6 تاییها می نامیدند.
    کافی شاپ نزدیک دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود و به زور جایی واسه نشستن پیدا کردیمو حسابی شقایق را تیغ زدیم .
    -ملیسا
    -هوم
    -نکنه متین برات دردسر درست کنه 
    -متین دیگه کدوم خریه کوری جونم.
    -صدبار گفتم کوری نه و کورش خان .....متینم همین برادرمونه دیگه.
    یلدا با دهان پر گفت:گناه داره دیگه اذیتش نکن.
    -اه اه .....هنوز نفهمیدی با دهن پر نباید حرف بزنی ؟
    و رو به کورش ادامه دادم نترس بابا برادرمون اهل لو دادنو اینا نیست اگه بناش به دردسر درست کردن بود 2سال پیش تا حالا اینکارو میکرد.
    بهروز گفت:آره بابا......من شنیدم خرش خیلی تو حراصت میره.
    شقایق که قصد داشت بلند شود گفت:خدایی خیلی پسر آقائیه.
    رو به شقایق با حرص گفتم:چیه نکنه پسندیدیش............
    اولالا تصور کن شقایق و متین فتبارک الله احسن الخالقین.
    شقی بپا بیرون که میرید رو کفشت ضربدر بزنی تا تو را با دخترایی که کفشاشون شبیه کفشتند اشتباه نگیره.
    احتمالا از خونه هم بیرون نمیای مبادا یه مورچه نر نگات کنه.
    شقایق با بیخیالی همیشگیش گفت:کم زر بزن پاشو ببینم چطور میخوای استادو امروز راضی کنی؟
    رو به شقایق گفتم :خودت زر میزنی میدونی چیه تو حسودیت میشه متین جونت فقط به کفشای من نگاه میکنه نه تو.
    شقایق گفت:فعلا که داره.....را میسوزونه.
    -بی ادب .....اصلا میدونی چیه همین جا اعلام میکنم این بچه مثبتو هم به کلکسیون دوست پسرام اضافه میکنم.
    -نمیتونی ملی من باهات شرط میبندم .
    -میتونم خوبم میتونم ....اگه من اونو خر کردم پسرا باید موهای خوشکلشونو از ته بزنند و دخترا هم یک هفته با چادر بیاند دانشگاه.
    شقایق با سرخوشی گفت :اگه تو باختی چی جیگر......
    -من..........من....
    کورش گفت :هر کاری ما گفتیم به مدت یه هفته بکنی.
    -تو دوباره پر رو شدی؟
    -تو ذهنت منحرفه به من چه.
    یلدا گفت :نه اونطوری حال نمیده ملیسا باید جلوی تمام بچه های کلاس به متین ابراز عشق کنه .
    همگی با هم گفتند قبوله .
    و من به این فکر کردم که چرا دوباره جوگیر شدم و شرط بستم وای اگه میباختم آبروم میرفت.


    کورش که دید من جدیم باز ساز مخالف زد و گفت:ملیسا تو را خدا بیخیال شو ...........متین با بقیه فرق داره ....بفهم اینو.
    -جوش نزن کوری جونم ....به جون تو نه به جون این یلدا...نه به جون دوتاییتون کاری میکنم که آقا متین تو روی همه جلومو بگیره بگه ملیسا من عاشقت شدم .وبه جای کفشام تو جفت چشام زل بزنه.
    یلدا با فریاد گفت :خفه شو از جون خودت مایه بذار.
    بیخیال جواب دادن به یلدا شدم و مانتومو از قسمت آستین جر دادمو کیف قرمز خوشکلمو روی زمین مالیدمو بعد انداختم رو شونه ام و چندتا سیلی کوچولو هم زدم تو لپای سفیدم که کمی قرمز بشه...
    نازنین گفت:وا.دیوونه شدی خدا شفات بده
    -خفه ....همتون دنبالم بیاید.
    شقایق گفت:آهان این باز میخواد استادو رنگ کنه.
    -آهان آفرین به عقل این بچه.
    شقایق با حرص گفت:خاک تو سرت من از تو 1سال بزرگترم.
    _میدونم گلم تو فقط از نظر هیکلی و سنی بزرگتری .....عقل که حتی در حد این بهزادم نداری.
    تا بهزاد و شقایق آمدند جواب دهند یلدا گفت:وای ملی این مانتو که الان آستینشو پاره کردی همونی نیست که دیروز خریدی و به خاطرش 4 ساعت من بد بختو تو پاساژ...........تاب دادی؟
    -آره همونه آبجی.
    شقایق رو به بچه ها گفت:پولداریه و بیدردیه و بی عقلی..........
    به پشت در کلاس رسیدیم و گرنه جوابش را میدادم .
    از پنجره کوچک روی در نگاهی به داخل کلاس انداختم استاد مشغول درس دادن بود .
    در زدمو منتظر شدم سهرابی با آن صدای کلفتش گفت:بفرمائید.
    در حالی که پوستم هنوز از سیلی ها سرخ بود در را باز کردم و گفتم:اجازه هست استاد؟
    استاد در حالی که در ماژیک وایت بردش را محکم بست و با عصبانیت رو به ما گفت:خانم احمدی ...شما و دوستاتون باز دیر رسیدید.....حتما توقع دارید که با این همه تاخیر باز راهتون بدم؟
    در حالی که گریه تصنعی میکردم گفتم:استاد به جون همین دوستام که برام خیلی عزیزند من داشتم سر موقع میومدم دانشگاه که یه پسره عوضی مزاحمم شد و بعد به آستینم اشاره کردمو و کیفم را جلوم گرفتم و چند بار به آن ضربه زدم که باعث بلند شدن گرد و خاک شد و شقایق بیچاره که کنارم ایستاده بود به سرفه افتاد.
    بی خیال او رو به استاد گفتم باز خدا را شکر من فنون کاراته را بلد بودم.
    استاد که تحت تاثیر اشکهایم قرار گرفته بود گفت:خیلی خوب دلیل شما موجه ..دوستاتون چی؟
    در حالی که به چهره خندان بهروز نگاه میکردم گفتم :طبق معمول یا کافی شاپ بودند یا پارکی .....یا
    استاد محکم گفت :بقیه بیرون خانم احمدی بشینید از درس دادن انداختیدم.
    شقایق بشگونی از بازوم گرفت و در گوشم گفت:خیلی نامردی.
    در حالی که در کلاس را به رویشان میبستم زمزمه کردم گمشید همتون من مانتوی نازنینمو جر دادم شما بیاید سر کلاس میخواستید یکم ابتکار عمل داشته باشید و در را بستم.


    با بسته شدن در کلاس به سمت بچه ها برگشتم.
    اولالا.........یه جای خالی درست کنار متین جونم بود.با لبخند شییطانی که روی لبم نشست به سمتش حرکت کردم.کیفش را از روی صندلی برداشت و من تقریبا روی صندلی ولوو شدم و با لبخند پهنی گفتم :سلام .
    جوابم را زیر لبی داد و به استاد خیره شد که یعنی خفه شم و درسو گوش کنم.
    بچه مثبت برای یاد داشت مطالبی که استاد روی وایت برد نوشته بود جزوه اش را باز کرد و مثل آدمهای مرتب و حال بهم زن شروع به جزوه برداری نکته به نکته کرد و بدتر از همه این بود که 4 رنگ خودکار توی دستاش بود و از هر کدام برای منظور خاصی استفاده میکرد مثلا قرمز واسه تیتر نوشتن .
    توی عمرم فقط یه بار از 4 رنگ خودکار استفاده کردم اونم زمانی بود که امتحان میانترم داشتیمو 4گزینهای بود .
    ما 6 تا رفیق کنار هم نشستیم و قرار شد من که از هممون درسم بهتر بود به
    بقیه تقلب دهم .
    4 رنگ خودکار برداشتم قرار شد با بلند کردن خودکار آبی یعنی گزینه اول صحیح است 
    گزینه 2 خودکارسبز ........گزینه 3 خودکار قرمز و 4 خودکار مشکی .و به این ترتیب یه امتحان توپ دادیم و نمره هممون 17 شد.


    تموم مدت کلاس به جزوه متین خیره بودم و کاملا مشخص بود که متین معذب است .هم از حضورم کنارش و هم از اینکه مثل بز زل زده بودم به جزوه اش .
    استاد گفت خسته نباشید و بالاخره من نگاهم را به استاد دوختم و او هم شروع به حضورو غیاب کرد.با خروج استاد از کلاس چند نفر از دانشجوها برای رفع اشکال مثل جوجه اردک دنبال استاد راه افتادند .
    اگه کورش الان اینجا بود میگفت:اینا باز جل شدند.
    رو به متین که برای پسر بقل دستیش که البته دوست صمیمیش بود و به دلیل چهره بینمکش بچه ها به او شیر برنج میگفتند مسئله ای را حل میکرد.گفتم متین جون........
    یه لحظه چنان جا خورد که گفتم الان با صندلی میوفته رو زمین.
    خاک تو سرم انگار خیلی زیاده روی کرده بودم .
    آب دهنم را قورت دادم و گفتم :آقای صداقت میشه من امروز جزوتون را ببرم خونه؟
    دفتر را بست و بدون اینکه نگاهم کند به سمتم گرفت و گفت:بفرمائید.
    سریع از جا بلند شد و رو به شیربرنج گفت:بریم؟
    هادی شیربرنج که انگار هنوز تو کف متین جان گفتن من بود نگاه مشکوکش را بین من و متین مثل پاندول ساعت گرداند و گفت:باشه .....و از جا برخاست.
    هنوز متین و دوستش از کلاس خارج نشده بودند که شقایق و پشت سرش بقیه بچه ها به کلاس حمله ور شدند.
    شقایق رو به من بی توجه به حضور بقیه گفت:میکشمت ملی اشهدتو بخون...........دختریه پرو ......حالا ما پی خوشگذرونیمون بودیمو تو در حال مبارزه با مزاحم خیالیت؟
    به سمتم دوید.جیغ کشیدم و سریع روی صندلیم ایستادم.
    گفتم:یکی اینو بگیره من پارچه قرمز ندارم اوه صبر کن .
    کیف قرمزم را برداشتم و مثل گاوبازهای اسپانیایی کیفم را کنارم تکان دادم و شقایق هم عین گاو وحشی ها به سمتم حمله ور شد.......به جان موهایم افتاد و محکم کشیدشان .
    در این گیر و دار یک آن نگاهم به متین افتاد که دم در کلاس ایستاده بودو با تعجب و تمسخر نگاهم میکرد تا نگاه منو دید سریع نگاهش را دزدید و رو به هادی که با دهان باز نگاهمان میکرد محکمو جدی گفت:بریم.
    تمسخر نگاهش از هزار تا فحش برایم بدتر بود روبه شقایق با لحنی جدیی گفتم:اه بسه دیگه .
    دفتر متین را توی کیفم انداختم و بیتوجه به بقیه با بغضی که در گلویم گیر کرده بود از کلاس خارج شدم.


    شقایق دنبالم آمد و گفت:هی ملی چت شد تو که سوسول نبودی...ملیسا با توام ..........ملیسا...
     بی توجه به قربتی بازیهای شقایق از دانشکده بیرون زدمو به سمت پارکینگ رفتم. به سمت مگان مشکی رنگم رفتم و سوار شدم . هنوز از پارک کامل بیرون نیومده بودم که فورد سفید رنگ کورش راهم را سد کرد . -کورش برو کنار امروز اصلا حوصله ندارم. -اوه......مگه چی شده ؟ -هر چی خدایی بی خیالم شو من برم خونه حالم که بهتر شد بهت زنگ میزنم . بدون جواب دادن به من سریع گازش را گرفت و رفت . و من پشت سرش داد زدم:گنده دماغ وارد خانه که شدم طبق معمول فقط خدمتکارها بودند . میخواستم به اتاقم پناه ببرم که سوسن خانم که بیشتر امور مربوط به مرا بر عهده میگرفت صدایم کرد . -ملیسا جان. -بله چشم عسلی . لبخندی زد و گفت:غذاتون.... -نمیخوام با بچه ها بیرون یه چیزی خوردم . -مامانتون فرمودند که واسه ساعت 7 آماده باشید مهمونی دوره ای......... -اه...دوباره شروع شد .بهشون بفرمائید من نمیام.آآآ....راستی مگه قرار نبود یه هفته کیش باشه؟ -نمیشه .....خودتونم میدونید اصرار فایده نداره و فقط اعصاب خودتون بهم میریزه.مامانتون الان برگشتند تو راه خونند. -اکی اکی ......حالا مهمونی کجا هست؟ -خونه مهلقا خانم. ادای عق زدن را در آوردم و گفتم :آدم قحط بود؟ -ملیسا ..... -اوه سلام مادر عزیزتر از جانم ....از اینطرفا راه گم کردید ....منزل این حقیر را منور کردید . -منظور ؟ -منظوری ندارم گفتم شاید هنوز سفر کیشتون با دوستای عزیزتون تموم نشده. -آره ....به خاطر مهمونی مهلقا اومدم . با حرص گفتم :حدس میزدم.در حالی که سوهان ناخنهایش را در کیفش می انداخت گفت : واسه عصر آماده شو . -لباس ندارم نمیام. -از کیش واست خریدم .....خیلی نازند. -حتما لباس مجلسی که یه عالمه سنگ دوزی هم داره. -البته ....خیلیم ماهه. -من این لباسا را نمیپوشم ...بوس ...بای .... -کجا؟دارم باهات صحبت میکنم . -به قدر کافی مستفیض شدم -ملیسا .....رو اعصابم راه نرو باید ساعت 7 آماده باشی و دم در منتظرم ...شیر فهم شد ...یا جور دیگه ای حالیت کنم.............تو که نمیخوای با عباس آقا بری دانشگاه. عباس آقا رانندیمان بود و شوهر سوسن خانم ابرو کمون خودم..... -باشه 7 آمادم....حالا اجازه میفرمایید برم استراحت. با دست اشاره کرد بروم و من هم با عصبانیت به اتاقم رفتم و تمام حرصم را سر در اتاق خالی کردم.


    ساعت حدود 6 بود که سوسن با یک ساندویچ کره بادوم زمینی و عسل به اتاقم آمد .
    عصرانه مورد علاقه ام را خوردم و یک دوش سریع گرفتم .
    لباسم روی تخت آماده بود و مامان در حالی که روی مبل راحتی های کنار تختم لم داده بود و با آن سهان کذایی باز ناخن هایش را مانیکور میکرد ،نیم نگاهی به من انداخت و گفت ببین از این لباس خوشت میاد .
    بی توجه به لباس به سمت آیینه رفتم و موهایم را با سشوار خشک کردم .
    از درون آیینه نگاهش کردم حالا دست به سینه نشسته بود و تمام حرکات مرا زیر نظر داشت .
    -چیه مامان ... خوشکل ندیدی.
    شانه هایش را بالا انداخت و از جا بلند شد و دریا را صدا زد .
    دریا آرایشگر مخصوص مامان بود که ماهی چندبار مامانم را تیغ میزد ولی کارش عالی بود و حرف نداشت .
    با حرص گفتم من به دریا خانم احتیاج ندارم.
    -اونشو من تعیین میکنم.
    -مامان مگه امشب چه خبره اینم یه مهمونیه مثل بقیه.....
    -اگه مثل بقیه بود من از مسافرت میگذشتم تا بهش برسم .
    -نخیر همین واسم شده بود جای سوال....
    -خوب بپرس.
    -چیو ؟
    -سوالتو ؟
    پوفی کشیدم و قبل از حرف زدن دریا خانم با زدن تقه ای وارد اتاق شد .
    مامان با دیدنش به سمت لباس رفت و آن را بلند کرد .
    لباس طلایی رنگ با سنگ دوزی فراوان چنان جلوه ای داشت که در ذهنت فرشته ای را در آن تصور میکردی .
    -نظرت چیه؟
    -عالیه الینا جون ......ملیسا تو اون مجلس بی رقیب میشه.
    با تعریف دریا تازه یاد مهمانی افتادم و گفتم :وای مامان من اینو نمی پوشم.
    مامان بی توجه به حرف من رو به دریا گفت :یه تیکه از موهاشو با اسپریه طلایی رنگ.....راستی اصلا اوردیش ؟
    -آره .....
    -خوبه .....سریع شروع کن ببینم چه میکنی 
    خودش هم بالای سرم ایستاد که مبادا کاری خلاف خواسته اش انجام شود بعد از یک ساعت لباس را پوشیدم و به دختر درون آینه نگاه کردم.
    بیشتر شبیه عروسکها شدم تا یک آدم.
    دریا موهای مشکیم را با نظم خاصی مش موقت کرده بود و با این کار جلوه لباس صد برابر شد .
    شنل طلایی رنگم را پوشیدم و با آن صندلها به زور از پله ها پایین رفتم.
    بابا پائین آماده ایستاده بود .
    -سلام ....
    -سلام خانم چه عجب زود باشید دیر شد .
    روابطم با پدر و مادرم در همین حد خلاصه میشد .
    هیچوقت با هم صمیمی نبودیم و با هم رسمی برخورد میکردیم شاید تعداد روزهایی که جمع سه نفره داشتیم و من به یاد دارم از انگشتان دست هم تجاوز نکند .
    بابا که همیشه سفرهای تجاری خودش را داشت و مامان هم یا مسافرت بود یا مهمانی .......
    داخل ماشین نشستم و سرم را به شیشه چسباندم


     

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات
    نویسندگان
    ورود کاربران
    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به سایت آموزشی تفریحی وسیاسی 100نفر امتیاز دهید